فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٥
گفت من اصلا مارکسیست نیستم ، چون آنها حرفهای اولش را گرفته بودند و او خودش در واقع یک مقدار از حرف خودش عدول کرده بود . ولی با [ وجود ] این عدول نگفت ما از مساله زیربنا و روبنا دست برداشتیم ، منطق دیالکتیک اقتضا میکند که هیچ چیز زیربنا نباشد ، هیچ چیز هم روبنا نباشد . واقعا منطق دیالکتیک چنین اقتضایی میکند . منطقهای غیردیالکتیک میتوانند چنین حرفی بزنند بگویند یک چیز زیربناست یک چیز دیگر روبنا ، ولی منطق دیالکتیک نمیتواند دم از زیربنا و روبنا بزند . ولو بگوییم زیربنا هم اقتصاد است ، این با منطقی غیر از منطق دیالکتیک جور در میآید . پس اشکالی که برای مارکس باقی میماند این بود که میخواست با حفظ زیربنایی و روبنایی ، اصل تاثیر متقابل را هم توجیه کرده باشد و در نهایت امر نتوانسته این مطلب را حل کند برای اینکه اصلا قابل حل نیست . شما قائل به اصل علیت هستید یا نیستید ؟ میگویید هستیم . خوب در علیت قائل به تاثیر متقابل هستید یا نیستید ؟ اگر هستید نمیتوانید برای یکی از ایندو سهم بیشتری نسبت به دیگری قائل بشوید ، نمیتوانید بگویید مثلا اقتصاد روی فرهنگ هشتاد درصد اثر میگذارد ، فرهنگ روی اقتصاد بیست درصد اثر میگذارد . با چه مقیاس ؟ دو پدیده همزمان هستند . دو پدیده همزمان باید به طور متقابل روی همدیگر اثر بگذارند ، یعنی وجهی و دلیلی ندارد که ما برای یکی بگوییم بیشتر [ اثر میگذارد ، ] برای یکی بگوییم کمتر . کسی [ میتواند ] بگوید نه ، عکس قضیه است ، هشتاد درصد فرهنگ روی اقتصاد اثر میگذارد ، بیست درصد اقتصاد روی فرهنگ اثر میگذارد . این هم یک مساله . این اشکالش فرمودید در کجاست اگر اینطور تصور شود که تاثیر یکی روی دیگری بیشتر است ؟ عرض کردم چنین حرفی را نگفتهاند ، گفتم ممکن است چنین حرفی بزنند . یعنی آنها هم که میگویند روبنا و زیربنا ، یعنی آن یکی سوار بر آن است ، وجودش را از آن دارد ، منتها تاثیر هم روی آن میگذارد .