فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٣
مثال(مثالش را من میگویم)مثل این که یک نفر از جیبش مرتب پول در بیاورد ، یک " یک تومانی " پرت میکند ، بعد یک یک تومانی دیگر پرت میکند ، بعد یک یک تومانی ، . . . خود این یک تومانیهای پرت شده هیچ پیوستگی علی و معلولی با یکدیگر ندارند ، فقط یک قدرت مافوق هست که اینها را با یکدیگر پیوند میدهد . یکدفعه هوس میکند به جای این که بعد از این یک تومانی ، یک یک تومانی دیگر پرتاب کند یک تسبیح پرتاب کند یا هوس میکند چیزی پرتاب نکند . این است که فرض خالق مساوی است با نفی هرگونه پیوستگی معقول و منطقی میان اشیا ، و هرگونه فرض پیوستگی معقول و منطقی میان اشیا قهرا مساوی است با فرض نفی خالق. اگر واقعا کسی تصورش در باب خلقت چنین تصوری باشد ، یعنی به آنچه که ما به تبع قرآن آن را " سنت " مینامیم ، به چنین رابطهای حتی خللناپذیر و تخلفناپذیر که ما در عدل الهی و در اصول فلسفه این قسمت را مفصل بحث کردهایم - اگر کسی به چنین اصلی قائل نباشد و پیوند اشیا با حق را مساوی با بیپیوندی با یکدیگر بداند ، قهرا همین تضاد و تناقض هست . یا باید قائل بشویم که هیچ پیوستگی معقول میان پدیدهها نیست . قهرا باید بگوییم مثلا میان بچهای که متولد میشود و نطفه پدر او هیچ پیوستگی معقولی وجود ندارد ، یا بین مرغ و تخممرغ هیچ رابطه و پیوند معقولی وجود ندارد . البته چنین فرضی در عالم بوده است که اشاعره تقریبا کم و بیش چنین حرفی را میزدند . آنها هم هرگونه پیوستگی معقولی را ، پیوستگی واقعی میان اشیا را تقریبا انکار داشتند . البته آنها نه به شکلی انکار داشتند که اینها [ انکار دارند ] که بگویند عملا هم این [ ناپیوستگی ] ارائه داده میشود ، بلکه مقصودشان این بود که عملا به صورت یک پیوستگی منظم همیشه وجود دارد ولی این پیوستگی منظم عادالله است ، یعنی عادت خدا بر این است ، عادت خدا هم تغییر نمیکند . در عمل ، آنها هم قائل به سنت بودند ولی در تفسیر این سنت نمیگفتند یک پیوستگی واقعی هم میان خود اشیا وجود دارد ، عالم نظامی دارد و پیوستگی جز ذات این نظام است ، یعنی وجود عالم با وجود نظام یکی است . محال است عالم باشد نظام نباشد ، یا نظام باشد ، [ عالم نباشد . ] همان طور که محال است نظامی وجود داشته باشد بدون وجود عالمی ، محال است که عالمی وجود داشته باشد بدون وجود یک نظام و یک پیوستگی . این حرف را آنها درک نمیکردند ولی بالاخره قائل به یک سنت