تفسير قرآن ناطق - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣٧
رضاخان ، با تمسخر ، نگاهى مى كند و پيش خود فكر مى كند سربازى كه گاه به نان شبش نيازمند است ، چگونه شاه مى شود؟ ! مدّت ها گذشت و رضاخان ، به قدرت رسيد و براى زيارت بارگاه حضرت عبد العظيم عليه السلام به شهررى رفت. حرم را براى او خلوت كردند ؛ امّا سيّد پيرى در داخل حرم نشسته بود و به فرمان حكومتيان ، توجّهى نمى كرد. شاه ، وقتى به حرم وارد شد ، آن پيرمرد را شناخت. او همان آقا نور الدين بود. رضا شاه ، نزد وى رفت و به او احترام گذاشت و پيشگويىِ او را به خاطرش آورد و از او خواست كه چيزى از او بخواهد تا دستور دهد كه آن را برايش انجام دهند . آقا نور الدين گفت: «ما استغنا داريم !». شاه ، دوباره سخنش را تكرار كرد. سيّد ، باز هم گفت: «ما استغنا داريم!» . رضاشاه كه كم سواد بود ، به دربار بازگشت و همان طور كه قدم مى زد ، به يكى از اطرافيانش (ظاهرا تقى زاده) مى گويد : استغنا ، يعنى چه؟ ! او مى گويد : يعنى بى نيازى. رضاشاه ، داستان را براى او بازگو مى كند و از وى مى خواهد كه آن را براى كسى نقل نكند .