تفسير قرآن ناطق - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٦
امام دوازدهم ، سلام مى كرد و از آمدن آنها ، اظهار تشكّر مى كرد . پس ، بر حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام سلام كرد . سپس بر حضرت زينب عليهاالسلامسلام كرد و در اين جا خيلى گريست و گفت : «بى بى ! من براى شما ، خيلى گريه كرده ام» . پس ، بر مادر خودش سلام كرد و گفت : «مادر ! از تو ممنونم . به من ، شيرِ پاكى دادى» و اين حالت ، تا دو ساعت از آفتاب بر آمده ، دوام داشت . پس از آن ، روشنى اى كه بر پيكرش مى تابيد ، از بين رفت و به حالت عادى برگشت و باز ، رنگ چهره به همان حالت زردى بيمارى ، عود كرد و درست در يك شنبه ديگر ، در همان دو ساعت ، حالت احتضار را گذرانيد و به آرامى ، تسليم گشت . در يكى از روزهاى هفته ، مابين اين دو روز ، من به ايشان گفتم كه : ما از پيغمبران و بزرگان ، چيزهايى به روايت مى شنويم و آرزو مى كنيم كه اى كاش ، خود ما مى بوديم و مى فهميديم ! اكنون بر شما ـ كه نزديك ترين كس به من هستيد ـ ، چنين حالتى ديده شد . من دلم مى خواهد بفهمم كه اين ، چه بود ؟ سكوت كرد و چيزى نگفت . دوباره و سه باره ، با عبارت هاى ديگر ، تكرار كردم . باز ، سكوت كرد . بار چهارم يا پنجم بود كه گفت : «اذيّتم نكن ، حسينعلى ! » . گفتم : قصد من ، اين بود كه چيزى فهميده باشم . گفت : «من نمى توانم به تو بفهمانم . خودت برو بفهم!» . اين حالت ، براى من و مادرم و برادرم و خواهرم و عمّه ام ، همچنان مبهم باقى مانْد . چيزى از اين موضوع نمى دانم . فقط مى گويم كه چنين حالتى ديده شد . {-١-}
[١] فضيلت هاى فراموش شده ، ص ١٤٩ ـ ١٥٠ .