تفسير قرآن ناطق - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٤١
و برترين انديشه هاى ناب توحيدى و يكتاپرستى را در مكتب آنان ، بايد آموخت. از سوى ديگر ، برهان به معناى قرآن نيز بر اهل بيت عليهم السلام قابل تطبيق است ، آن گاه كه در عبارتى از «زيارت جامعه» ، مى خوانيم : «و نوره و برهانه عندكم» ؛ يعنى : دانش قرآن ، در نزد شماست و كسانى كه مى خواهند ژرفاى قرآن را در يابند ، بايد از مسير دانش اهل بيت عليهم السلام در جستجوى راه باشند . همچنين ، اهل بيت عليهم السلام ، مصداقِ برهان به معناى معجزه نيز هستند . آنان ، در هر زمان ، با كرامت هاى ويژه خود، نيازِ انسان هاى مضطربِ سرگردان را برطرف كرده اند و آنان را به سوى خدا ، ره نمون شده اند و كرامت هاى ارشادى آنان، همواره جريان داشته است و اكنون نيز كه عصر غيبتِ امام عصر (عج) است ، به برخى نااميدان ، اميدى دوباره مى بخشند.
نمونه اى از معجزات امام زمان عليه السلام
دوازدهمين حجّت خدا، ناله هاى سوته دلان را بى پاسخ نمى گذارد و پيراسته جانانى كه در مواقع اضطرار ، به ايشان متوسّل مى شوند ، حاجت خود را روا مى بينند . آية اللّه شهيد دستغيب ، در كتاب داستان هاى شگفت ، داستانى از عنايت امام مهدى عليه السلام به مادرى سوگوار را نقل مى كند كه پس از توسّل به امام عليه السلام ، به گونه اى معجزه آسا ، شفايافته است . [١]
[١] شرح حادثه ، چنين است : روز دوشنبه ، هجدهم ماه صفر از سال ١٣٩٧ ، واقعه مهمّى پيش آمد كه سخت ، مرا و صدها نفر ديگر را نگران نمود ؛ يعنى همسر اين جانب محمّدتقى همدانى ، در اثر غم و اندوه و گريه و زارىِ دو سال كه از داغ دو جوان خود كه در يك لحظه ، در كوه هاى شميران جان سپردند ، در اين روز ، مبتلا به سكته ناقص شدند . البته طبق دستور دكترها ، مشغول معالجه و دوا شديم ؛ ولى نتيجه اى به دست نيامد تا شب جمعه ٢٢ صفر ، يعنى چهار روز بعد از حادثه سكته ، شب جمعه ، ساعت يازده ، تقريبا ، رفتم در غرفه خود استراحت كنم . پس از تلاوت چند آيه از كلام اللّه و خواندن دعاهاى مختصر از دعاهاى شب جمعه ، از خداوند تعالى خواستم كه امام زمان حجّة بن الحسن ـ صلوات اللّه عليه و على آبائه المعصومين ـ را مأذون فرمايد كه به داد ما برسد . و جهت اين كه متوسّل به آن بزرگوار شدم و از خداوند ـ تبارك و تعالى ـ مستقيما حاجت خود را نخواستم ، اين بود كه تقريبا از يك ماه قبل از اين حادثه ، دختر كوچكم فاطمه ، از من خواهش مى كرد كه من ، قصّه ها و داستان هاى كسانى كه مورد عنايت حضرت بقية اللّه ـ روحى و أرواح العالمين له الفداء ـ قرار گرفتند و مشمول عواطف و احسان آن مولا شده اند را براى او بخوانم. من هم خواهش اين دخترك ده ساله را پذيرفتم و كتاب النجم الثاقب حاجى نورى را براى او خواندم. در ضمن ، من هم به اين فكر افتادم كه مانند صدها نفر ديگر ، چرا متوسّل به حجّت منتظر امام ثانى عشر ـ عليه سلام اللّه الملك الأكبر ـ نشوم؟ لذا همان طور كه در بالا تذكّر دادم ، در حدود ساعت يازده شب ، متوسّل شدم به آن بزرگوار و با دلى پُر از اندوه و چشمى گريان ، به خواب رفتم . ساعت چهار بعد از نيمه شب جمعه ، طبق معمول ، بيدار شدم . ناگاه ، احساس كردم از اتاق پايين كه مريض سكته كرده ، آن جا بود ، صداى همهمه مى آيد . سر و صدا ، قدرى بيشتر شد و ساعت پنج و نيم ـ كه آن روزها اوّلِ اذان صبح بود ـ ، به قصد وضو آمدم پايين ، ناگهان ديدم صبيه بزرگم كه معمولاً در اين وقت در خواب بود ، بيدار و غرق در نشاط و سُرور است . تا چشمش به من افتاد ، گفت : آقا ! مژده بدهم به شما ؟ گفتم : چه خبر است؟ من گمان كردم خواهر يا برادرم از همدان آمده اند . گفت : بشارت ! مادرم را شفا دادند . گفتم : كه شفا داد؟ گفت : مادرم ، چهار بعد از نيمه شب ، با صداى بلند و شتاب و اضطراب ، ما را بيدار كرد . چون براى مراقبت مريض ، دخترش و برادرش (حاجى مهدى) و خواهرزاده اش (مهندس غفّارى) ـ كه اين دو نفر ، اخيرا از تهران آمده اند مريضه را به تهران ببرند براى معالجه ـ ، اين سه نفر در اتاق مريض بودند كه ناگهان ، داد و فرياد مريضه بلند شد كه مى گفت : «برخيزيد آقا را بدرقه كنيد ! برخيزيد آقا را بدرقه كنيد !» . مى بيند كه تا اينها از خواب برخيزند ، آقا رفته ، خودش كه چهار روز نمى توانست حركت كند ، از جا مى پرد و دنبال آقا ، تا دَم درِ حياط مى رود . دخترش كه مراقب حال مادر بود و در اثر سر و صداى مادر كه : «آقا را بدرقه كنيد !» بيدار شده بود ، دنبال مادر ، تا دم درِ حياط مى رود ، ببيند كه مادرش كجا مى رود . دمِ در حياط ، مريضه به خود مى آيد ؛ ولى نمى تواند باور كند كه خودش تا اين جا آمده . از دخترش زهرا مى پرسد كه : زهرا ! من خواب مى بينم يا بيدارم؟ دخترش پاسخ مى دهد كه : مادرجان ! تو را شفا دادند . آقا كجا بود كه مى گفتى : «آقا را بدرقه كنيد !» ؟ ما كسى را نديديم . مادر مى گويد : آقاى بزرگوارى ، در زى اهل علم ، سيّد عالى قدرى كه خيلى جوان نبود ، پير هم نبود ، بر بالين من آمد ، گفت : «برخيز ! خدا ، تو را شفا داد» . گفتم : نمى توانم برخيزم . با لحنى تندتر فرمود : «شفا يافتيد . برخيز !» . من ، از مهابت آن بزرگوار ، برخاستم . فرمود : «شفا يافتيد . ديگر دوا نخور و گريه هم مكن !» ، و چون خواست از اتاق بيرون برود ، من شما را بيدار كردم كه او را بدرقه كنيد ؛ ولى ديدم شما دير جنبيديد ، خودم از جا برخاستم و دنبال آقا رفتم. بحمداللّه تعالى ، پس از اين توجّه و عنايت ، حالِ مريضه فورا بهبود يافت و چشم راستش كه در اثر سكته ، غبار آورده بود ، برطرف شد . پس از چهار روز كه اصلاً ميل به غذا نداشت ، در همان لحظ�� گفت : گرسنه ام . براى من ، غذا بياوريد. يك ليوان شير كه در منزل بود ، به او دادند ، با كمال ميل ، تناول نمود . ميل به غذا كرد . رنگِ رويش به جا آمد و در اثر فرمان آن حضرت كه : «گريه مكن»، غم و اندوه از دلش برطرف شد... جناب آقاى دكتر دانشى ـ كه يكى از دكترهاى معالج اين بانو بود ـ ، شفا يافتن او را برايش شرح دادم. دكتر ، اظهار فرمود : «آن مرض سكته كه من ديدم ، از راه عادى قابل معالجه نبود ، مگر آن كه از طريق خرق عادت و اعجاز ، شفا يابد» (داستان هاى شگفت ، ص ٢٨١).