تفسير قرآن ناطق - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦١٧
سپس گفت : زبانت را بيرون آور! چنان كردم. گفت : برو . باكى بر تو نيست. بر زبانت ، پيغامى است كه اگر با آن به نزد كوه هاى برافراشته بروى ، فرمان بُردار تو مى گردند. آمدم و به بارگاه ابن هُبَيره رسيدم و اجازه ورود خواستم. چون به نزد او رسيدم ، گفت : پاهاى خائن ، او را به نزدت آورده است. پسر! سفره و شمشير را بياور. سپس دستور داد تا دستانم را از پشت بستند و سرم را محكم گرفتند و او با شمشير ، در برابرم ايستاد تا گردنم را بزند . من گفتم : اى امير! بر من به زور ، دست نيافته اى . من خود به سوى تو آمدم . اينك ، سخنى است كه بايد به تو بگويم . سپس به كار خود بِرَس. گفت : بگو. گفتم : مى خواهم كه تنها باشيم . به حاضران دستور داد تا از مجلس ، بيرون بروند . به او گفتم : جعفر بن محمّد صلى الله عليه و آله ، به تو سلام رساند و فرمود : «من ، غلامت رُفَيد را پناه دادم . پس با او بدرفتارى نكن». او گفت : تو را به خدا ، اين سخن را جعفر به تو فرمود و به من سلام رساند ؟! من برايش سوگند خوردم. سه بار ، آن را از من ، باز پرسيد. سپس دست هايم را گشود و گفت : من راضى نمى شوم ، تا با من چنان كنى كه من كردم ! گفتم : دست من ، به اين كار نمى رود و دلم راضى نمى شود . گفت : به خدا سوگند ، جز به اين كار ، راضى نمى شوم ! من با او چنان كردم كه او كرده بود و سپس ، بازش كردم. آن گاه ، انگشترى اش را به من داد و گفت : كارهايم ، به دست تو باشد. آن چنان كه مى خواهى ، اداره كن . {-١-}
٢ . امام كاظم عليه السلام و شعبده بازِ دربار عبّاسى
هارون الرشيد ، براى به سُخره گرفتن مقام امامت و شرمسار كردن امام كاظم عليه السلام ،
[١] . الكافى ، ج ١ ، ص ٤٧٣ ، ح ٣.