تفسير قرآن ناطق - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢٩
و سرانجام ، پيش بينى امام عليه السلام به وقوع پيوست و از خوارجِ خودسر ، بيش از ده تن ، زنده نمانْد . نبرد نهروان ، رزمگاه سختى بود كه يارانِ راستين امام عليه السلام ، بايد در برابر مدّعيانِ عابدنما مى ايستادند و آنان را به هلاكت مى رساندند . جُندب بن عبد اللّه اَزْدى ، يكى از سپاهيان امير مؤمنان عليه السلام بود كه ابتدا در نبرد با اين دسته ، ترديد ورزيد . او داستان خويش را چنين باز گفته است : من در جَمَل و صِفّين ، با على عليه السلام همراه بودم و در نبرد با كسانى كه وى با ايشان جنگيد ، ترديد نكردم ؛ امّا وقتى در نهروان فرود آمديم ، ترديد ، در من راه يافت و گفتم : قاريان و برگزيدگانِ خود را مى كشيم؟ ! اين ، كارى بس گران است . پگاهان ، برون آمده ، با مَشكى آب كه در دستم بود ، قدم مى زدم ، چندان كه از صفوف رزمندگان ، جدا شدم . پس نيزه ام را در زمين فرو كردم و سپرم را بر آن نهادم و [سايبانى ساخته ]خود را از تابش آفتاب ، پوشاندم . نشسته بودم كه امير مؤمنان على عليه السلام ، نزد من آمد و به من فرمود : «اى برادر اَزْدى! آيا آب براى طهارت دارى؟» . گفتم : آرى . سپس مَشك آبم را به وى دادم . آن گاه ، چندان دور شد كه ديگر او را نديدم . سپس پيش آمد و وضو ساخت و در سايه سپر نشست . در اين حال ، سوارى كه در جستجوى او بود ، پيش آمد . گفتم : اى امير مؤمنان! اين سوار ، تو را مى جويد . فرمود : «به وى اشاره كن» . به او اشاره كردم . نزديك آمد و گفت : اى امير مؤمنان! آن جماعت ، عبور كرده اند و از نهر ، گذشته اند . فرمود : «نه! عبور نكرده اند» . گفت : چرا ، به خدا سوگند ، گذشتند ! فرمود : «نه! چنين نكرده اند» . گفت : همانا كه چنين است . در اين حال ، سوار ديگرى آمد و گفت : اى امير مؤمنان! آنان ، عبور كردند . فرمود : «نه! عبور نكرده اند» .