تفسير قرآن ناطق - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٧
مى گفت : رفتم قبرستان مسلمانان ، همين كه وارد شدم ، ديدم يك تابلو در آن قبرستان است و بر آن نوشته شده كه : حجة الإسلام فلانى ، آمده بود در اين جا منبر برود ، در فلان سال ، فوت شد و در اين جا دفن گشت . اين تابلو را ديدم ، به فال بد گرفتم . گفتم : من هم براى منبر رفتن آمده ام و الآن ، مريض شده ام . حتماً مثل اين آقا مى ميرم و اين جا دفن مى شوم . خلاصه ، يك فاتحه براى صاحب آن قبر خواندم . سپس مقدارى با امام حسين عليه السلام دردِ دل كردم كه : يابن رسول اللّه ! من آمدم اين جا منبر بروم ، برگردم كربلا و در جوار تو از دنيا بروم . آمدم اين جا ، مريض شدم . بالأخره ، گريه كردم و خوابم بُرد . در خواب ديدم يك شيخى آمد و بعد از سلام و تعارف ، گفتم : آقا! شما ، كى هستيد؟ گفت : «من ، همين آقايى هستم كه الآن سرِ قبرش نشسته اى و برايش فاتحه خواندى . آمده ام به تو بگويم : بى سوادى! اگر به بنده بگويند بى سواد ، ممكن است خوشم نيايد» . گفتم : چرا؟ گفت : «اولاً اين جا نمى ميرى ، سالم برمى گردى وطن خود . از اين لحاظ ، نگران مباش . امّا بى سوادىِ تو ، در اين است كه خيال مى كنى سايه امام حسين عليه السلام فقط در كربلاست . من اين جا در سايه امام حسين عليه السلام نيستم؟! فكر مى كنى آنهايى كه در كربلا به دستِ امام حسين عليه السلام كشته شدند ، كجا دفن اند؟ در همين كربلا دفن شده اند ؟! سايه امام حسين عليه السلام ، فقط آن جا نيست . رحمت او ، وسيع است ، همه جا را گرفته و سايه اش همه جا هست. {-١-}
[١] اُسوه پارسايان ، ص ١١٧ .