فرحة الغری ت علامه مجلسی - سید بن طاووس - الصفحة ٥٩ - مقدمه ثانيه در بيان سببى كه موجب اخفاى قبر مقدس آن حضرت(ع) شد ابتداء
گرم. پس فرمود كه دست و پايش را بريدند و آن ملعون هيچ حرف نگفت. پس فرمود كه زبانش را ببرند. آن بدبخت آغاز جزع و استغاثه كرد. بعضى از مردم به او گفتند كه اى دشمن خدا! ميل آتش به چشمت كشيدند و دست و پايت را بريدند و جزع نكردى و از زبان بريدن جزع كردى؟ آن نابيناى ظاهر و باطن به ايشان گفت كه اى جاهلان! من از زبان بريدن جزع نمىكنم و ليكن خوشم نمىآيد كه بقدر فاصله ميان دو دفعه دوشيدن شتر كه يك لحظه بيش نيست زنده باشم و ذكر خدا نتوانم كرد؛ و چون زبانش را بريدند، فرمود كه آن لعين را به آتش سوختند و به سوى عذاب اليم الهى فرستادند.
پس در حال اين ملعون و امثال اين از دشمنان آن حضرت تفكّر كن و ملاحظه كن كه با وجود اين قسم دشمنان چگونه قبر آن حضرت را مخفى نكنند از خوف اينكه مبادا خلاف آدابى از ايشان نسبت به آن جناب صادر شود.
حتى آن كه خبر داد مرا عبد الصّمد بن احمد از ابى الفرج بن الجوزى كه او گفت كه خواندم نوشتهاى به خطّ ابى الوفاء بن عقيل كه چون ابن ملجم- عليه اللّعنة- را به نزد حضرت امام حسن (ع) آوردند، گفت به آن حضرت كه يك كلمه با شما آهسته مىخواهم بگويم. آن حضرت (ع) ابا فرمودند و حضرت فرمودند كه غرضش آنست كه گوش مرا به دندان بگيرد. پس آن ملعون گفت: و اللَّه كه اگر مىگذاشت گوشش را از سرش جدا مىكردم.
پس هر گاه افعال و اقوال او اين باشد در چنين حالى كه منتظر كشته شدن است و كينه او در اين مرتبه باشد كه در چنين وقتى ضبط خود نكند، پس چگونه خواهد بود احوال و افعال او در هنگامى كه مخلّى بالطّبع و بىمانع باشد! اين بود حال خوارجى كه اقتدارى نداشتند و به سبب اين امور خود را به كشتن مىدادند، پس چگونه باشد حال اصحاب معاوية بن ابى سفيان- عليه اللّعنة- و بنى اميّه و حال آنكه ملك و پادشاهى در آن زمان از ايشان بود و دولت به دست ايشان بود و مهار بختى دولت در كف ايشان بود و منشور علمهاى سلطنت بر سر ايشان سايهافكن بود، از اطراف جهان هدايا به سوى ايشان مىبردند و به تحفهها تقرّب به ايشان مىجستند و