فرحة الغری ت علامه مجلسی - سید بن طاووس - الصفحة ١٣٧ - باب پانزدهم در بيان معجزات و كراماتى كه در روضه مقدسه به ظهور آمده كه هر يك دليل است بر رد آن جمعى كه منكر كرامات اهل بيتاند
ضامن شدم و صاحبش معلوم نيست. بعد از مدّت مديد زن سيّدهاى از اهل نجف فوت شد. به مقبره رفتيم كه او را دفن كنيم؛ مرد تركى را ديدم كه در همان موضع كه من قلّابها را يافتهام مىگردد و تفحّص چيزى مىكند. به يارانى كه همراه بودند، گفتم كه اين مرد تفحّص قلّابها مىكند و آنها در جيب من است و من در وقتى كه مىخواستم به نماز بيرون آيم، اين قلّابها را ديدم كه در خانه افتاده است، به خاطرم رسيد كه بردارم، با خود برداشتم؛ پس نزديك آن مرد ترك رفتم و پرسيدم كه چه چيز مىجوئى؟ گفت دو قلّابه گم كردهام يك سال قبل از اين. گفتم: سبحان اللَّه! به يك سال پيش از اين چيزى گم كردهاى و الحال مىجوئى؟! گفت: وقتى كه با لشكر بار كرديم و به خندق كوفه رسيديم، به خاطرم آمد كه اينها را فراموش كردهام؛ گفتم: يا على! اينها را در حرم تو فراموش كردهام و به تو سپردم كه به من پس دهى، و مىدانم كه حضرت به من خواهد رسانيد. گفتم: بستان كه حضرت از براى تو حفظ كرده است، و قلّابها را به او دادم و حساب كرديم يك سال از آن تاريخ گذشته بود.
و منقول است از علىّ بن طحال كليددار كه روزى مرد خوشرويى به نزد من آمد و جامههاى پاكيزه پوشيده و دو اشرفى به من داد كه امشب مرا در روضه بگذار و در را ببند. من چنين كردم و در را بستم و خوابيدم؛ حضرت امير المؤمنين (ع) را در خواب ديدم كه فرمود كه برخيز و آن مرد را بيرون كن كه نصرانى است. من از خواب برجستم و برخاستم و ريسمانى برداشتم و در گردن آن مرد كردم و گفتم: مرا فريب مىدهى به دو دينار و تو نصرانى [اى] و مىخواهى درين روضه باشى؟! گفت كه من نصرانى نيستم.
گفتم: دروغ مىگويى، حضرت به خواب من آمدند و گفتند كه تو نصرانى [اى] و فرمودند كه ترا بيرون كنم. آن نصرانى گفت كه دستت را به من ده كه مسلمان شوم و گفت: اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمّدا رسول اللَّه و انّ عليّا ولىّ اللَّه؛ و اللَّه كه من كه از شام كه بيرون آمدم هيچ كس مطّلع نشد و هيچ يك از مردم عراق مرا نمىشناسند، و بعد از آن اسلامش كامل شد.
و ايضا على بن طحال حكايت كرد كه عمران بن شاهين، از اهل عراق، گناه عظيمى در