فرحة الغری ت علامه مجلسی - سید بن طاووس - الصفحة ١٤٣ - باب پانزدهم در بيان معجزات و كراماتى كه در روضه مقدسه به ظهور آمده كه هر يك دليل است بر رد آن جمعى كه منكر كرامات اهل بيتاند
حضرت امير المؤمنين (ع) را در خواب ديدم كه آمد نزد من و گفت: يا عبّاس! آزرده مباش، برو به خانه فلان شخص، و بالا رو به آن غرفه كه در آن كاه ريخته است و شمشيرت را بردار و به جان من سوگند كه او را رسوا مكن و كسى را به احوال او خبر مده. من همان ساعت به خانه نقيب رفتم و او را خبر كردم. آمد به روضه و شمشير را ديد و قصّه را از او شنيد و گفت: اين شمشير را نمىدهم تا نگوئى كه اين مرد كه بود؟ عباس گفت كه: جدّت مرا به جان خود قسم داده است كه او را رسوا مكن و تو مىگويى كه بگو؟!؛ و تا زنده بود به كسى نگفت كه كى شمشير را برداشته بود.
قصّه ديگر: ايضا از ابن طحال منقول است كه گفت در شبى از شبهاى نوبت خود با مرد پيرى كه او را ابو الغنائم مىگفتند خوابيده بوديم و درها را بسته بوديم. ناگاه آواز يكى از درهاى روضه به گوشم رسيد. از خواب جستم و برخاستم و در اوّل را باز كردم و از باب الوداع داخل شدم و دست بر قفلها گذاشتم، همه بسته بود و درها همه به حال خود بود. با خود مىگفتم كه اگر كسى باشد او را محكم ببندم و نگاه دارم. چون به شباك روضه رسيدم و در روضه نظر كردم مردى را در ميان روضه ديدم پشت ضريح ايستاده.
نظرم بر او كه افتاد رعشه بر اعضاى من مستولى گرديد و زبانم سنگين شد و به كامم چسبيد، دست بر شبكه گرفتم و به دوش راست بر ديوار تكيه كردم و بعد از ساعتى كه اندكى به حال خود آمدم آواز قراءت آن مرد را مىشنيدم و صداى پايش را كه بر روى فرش راه مىرفت مىشنيدم و صداى حركت اوراق قرآن را مىشنيدم و چون خوفم زايل شد و خوب به حال خود آمدم، نگاه كردم كسى را نديدم. برگشتم كه بيرون آيم در برابر ضريح را ديدم كه به قدر شبرى باز شده بود. آمدم به باب وداع و در را بستم و برگشتم.
قصّه ديگر: باز منقول است از ابن طحال كه مردى بود در نجف اشرف، او را ابو جعفر كناتينى مىگفتند. شخصى از او سؤال كرد كه مايهاى به او بدهد كه نفعى از آن ببرد. بسيار كه الحاح كرد ابو جعفر شصت اشرفى بيرون آورد و به او داد و گفت حضرت امير المؤمنين (ع) را گواه بگير كه زر به تو رسيده است. آن مرد زر را گرفت و حضرت را گواه گرفت و رفت و تا سه سال چيزى به ابو جعفر نداد. مرد صالحى در نجف بود او را