فرحة الغری ت علامه مجلسی - سید بن طاووس - الصفحة ١٣٤ - باب پانزدهم در بيان معجزات و كراماتى كه در روضه مقدسه به ظهور آمده كه هر يك دليل است بر رد آن جمعى كه منكر كرامات اهل بيتاند
ملعونين را نگذاشت كه لعن نكند. اصحاب ما چون اينها را از او شنيدند منبسط و خوشحال شدند و مشغول صحبت شدند و در اثناى صحبت اسماعيل گفت كه روز جمعه از نماز با عمّم، داود، از مسجد برگشتيم و چون نزديك خانه او رسيديم و راه خلوت شد به ما گفت كه هرجا كه باشيد پيش از غروب آفتاب نزد من حاضر شويد. پس آخر روز رفتيم به خانه داود. نشسته بود و انتظار ما مىكشيد. گفت: فلان فعله و فلان فعله را آواز كنيد. دو فعله آمدند با بيل و كلنگ. پس روى به ما كرد و گفت: همه جمع شويد و همين ساعت سوار شويد و جمل را با خود برداريد- و جمل غلام سياهى بود از غلامان او كه در شدّت و غلظت به مرتبهاى بود كه اگر مىگفت كه اگر آب دجله را سد ببند و بند كن، مىكرد- و برويد به جانب اين قبر كه مردم فريب خوردهاند و فتنه ايشان شده است و مىگويند: قبر علىّ بن ابى طالب است، و بشكافيد قبر را، هر چه در قبر است از براى من بياوريد. ما رفتيم بر سر قبر و گفتيم: آنچه گفته است بكنيد. حفّاران شروع در كندن كردند و مىترسيدند و آهسته مىگفتند: لا حول و لا قوّة الّا باللَّه، و ما در يك كنارى ايستاده بوديم تا آنكه پنج ذرع به زير رفتند؛ به زمين بسيار سختى رسيدند. گفتند: به جايى رسيديم كه نمىتوانيم كند. پس آن حبشى داخل قبر شد و كلنگ را گرفت و ضرب اوّل را كه زد صداى عظيمى در آن صحرا پيچيد. ضرب دويّم را كه زد صدائى از آن سختتر و مهيبتر ظاهر شد. در ضرب سيّم صداى بسيار شديد عظيمى ظاهر شد و غلام نعرهاى زد و افتاد. گفتيم به يارانى كه همراهش بودند كه بپرسيد چه شد؟ او را پرسيدند. جواب نگفت و ناله و استغاثه مىكرد. پس او را به ريسمان بستند و به بالا كشيدند. از سر انگشتانش تا مرفقش خون مىريخت و استغاثه مىكرد و سخن نمىگفت. بر استر سوارش كرديم و بتعجيل برگشتيم و در راه گوشت اين غلام از بازو و پهلو و تمام طرف راستش مىريخت تا به نزد عمّم رسيديم و پرسيد كه چه كرديد و چه چيز داريد؟ نقل كرديم و صورت واقعه را بيان كرديم. پس عمّم، داود، رو به قبله كرد و توبه كرد از اين عمل و تولّا به حضرت امير المؤمنين (ع) كرد و از دشمنانش تبرّى كرد، و در همان شب سوار شد و به خانه علىّ بن مصعب بن جابر رفت و از او سؤال كرد كه بر قبر آن حضرت