فرحة الغری ت علامه مجلسی - سید بن طاووس - الصفحة ١٤٢ - باب پانزدهم در بيان معجزات و كراماتى كه در روضه مقدسه به ظهور آمده كه هر يك دليل است بر رد آن جمعى كه منكر كرامات اهل بيتاند
مىفرمايد: برگرد بنزد سنقر كه آن بدوى كه گرفته بود رها كرد. ابن بطن الحق برگشت و بر حقيقت واقعه اطّلاع بهم رسانيد.
قصّه شمشيرى كه در روضه دزديده بودند: ابن طحال حكايت كرد كه در سال پانصد و هشتاد و چهار از هجرت در ماه مبارك رمضان هر شب جمعى از مشايخ زيديّه به زيارت حضرت مىآمدند و در ميان ايشان مردى بود كه او را عبّاس امعص مىگفتند. يك شبى كه نوبت خدمت من بود، آمدند به طريق معتاد و در زدند. در را باز كردم و در روضه را گشودم و در دست عبّاس شمشيرى بود. از من پرسيد كه اين شمشير را كجا بگذارم؟
گفتم: درين كنج بينداز؛ و مرد پيرى بود كه او را بقاء بن عنقود مىگفتند و شريك من بود در خدمت. عبّاس شمشير را گذاشت و داخل روضه شد و من چراغى از براى ايشان روشن كردم تا زيارت كردند و نماز كردند و بيرون آمدند. عبّاس شمشير خود را طلب كرد، نيافت؛ از من پرسيد؛ من گفتم: همان جا خواهد بود؛ گفت: نيست. هر چند تفحّص كرديم نيافتيم؛ و قانون ما اين بود كه كس بيگانه را نمىگذاشتيم در آنجا بخوابد بغير مردم صاحب كشيك. عبّاس چون از شمشير مأيوس شد داخل روضه شد و در بالاى سر حضرت نشست و گفت: يا امير المؤمنين! منم، دوست تو عبّاس، و پنجاه سال است كه در هر شب ماه رجب و شعبان و رمضان تو را زيارت مىكنم و شمشيرى كه با من بود از ديگران بود؛ به عاريه گرفته بودم؛ اگر چنين كردى كه شمشير من به من برگردد، هميشه به زيارت خواهم آمد، و اگر نه، هرگز نخواهم آمد، و هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ! اين را گفت و رفت. چون صبح شد من علىّ بن المختار نقيب را خبر كردم. گفت: من شما را نهى نكردم كه كسى را در روضه مخوابانيد؟! و بسيار غمگين و دلتنگ شد. پس من قرآن روضه را حاضر كردم و قسم ياد كردم كه تفحّص بسيار كردم و كسى غير خدمه را نگذاشتم كه شب آنجا بماند و اين بسيار بر خاطر نقيب گران آمد. بعد از سه روز ازين واقعه شبى در رواق خوابيده بودم، آواز تكبير و تهليل از در رواق به گوشم آمد، برخاستم و در را باز كردم. عبّاس امعص را ديدم كه همان شمشير را در دست دارد و گفت: يا حسن! اين همان شمشير است، نگاه دار تا من بروم به زيارت. پرسيدم كه اين چون به دستت آمد؟ گفت: