فرحة الغری ت علامه مجلسی - سید بن طاووس - الصفحة ١٤١ - باب پانزدهم در بيان معجزات و كراماتى كه در روضه مقدسه به ظهور آمده كه هر يك دليل است بر رد آن جمعى كه منكر كرامات اهل بيتاند
ديد فرياد به رفيقش زد كه عجم آمد و خودش بر اسب تندروى سوار بود بدر رفت و سنقر به در دروازه رسيد و سر راه بر بدوى گرفت. بدوى برگشت و در پيش باب السّلام از اسب به زير آمد و اسب را رها كرد و اسب به خانه پسر عبد الحميد نقيب رفت و بدوى پناه به روضه مقدّسه آورد و غلامان سنقر آمدند كه او را از روضه بيرون برند؛ بدوى را گرفتند و مىكشيدند و او به قبّه ضريح چسبيده بود و مىگفت: يا ابا الحسن! من عربم و تو عربى و قاعده عرب نيست كه دخيل خود را به دست دشمن دهد، يا ابا الحسن! من دخيل توام، مرا امان ده؛ و استغاثه مىكرد و غلامان دستش را از قبّه جدا مىكردند و او فرياد مىكرد كه: يا ابا الحسن! امانت را مشكن؛ پس او را گرفتند و بردند و سنقر خواست كه بدوى را بكشد؛ بعد از مجادله بسيار راضى شد كه بدوى دويست اشرفى و آن اسبى كه سوار بود بدهد تا از كشتن او بگذرد و ابن بطن الحق ضامن بدوى شد و بدوى را حبس كردند و ضامن رفت كه مال و اسب بياورد و بدوى را خلاص كند. راوى مىگويد كه چون شب شد من و پدرم علىّ بن طحال در در روضه خوابيده بوديم، صداى در آمد كه كسى در را مىزند. پدرم برخاست و در را گشود. ديديم ابو البقا سوراوى با آن بدوى داخل شدند و بدوى جبّه سرخى پوشيده و عمامه سبزى بر سر گذاشته و غلامى در عقب ايشان است و چيزى در سر دارد. در را گشوديم و اينها داخل روضه شدند و نزديك ضريح ايستادند و ابو البقا گفت كه: يا امير المؤمنين! بنده تو سنقر ترا سلام مىرساند و مىگويد كه از خدا و از شما معذرت مىخواهم و توبه كردم از اين كه دخيل ترا آزار دادم، اينك بدوى دخيل شما و اين مال را فرستاده به كفّاره آن عمل. پدرم پرسيد كه چه امر باعث اين شد؟ ابو البقا گفت كه سنقر كه امشب به خواب رفت در خواب ديد كه حضرت امير المؤمنين (ع) بر سر او آمد و حربهاى در دست داشت و به او گفت كه: و اللَّه كه اگر دخيل مرا رها نمىكنى، از همين حربه جانت را مىستانم! سنقر از خواب جست و اعرابى را طلبيد و خلعت داد و فرستاد و پانزده رطل نقره از جهت سركار حضرت فرستاد. از آن سه قنديل ساختند و بر ضريح آويختند و آن بدوى كه ضامن اين بدوى شده بود و رفته بود كه زر و اسب بياورد، در صحرا حضرت را در خواب ديد كه