فرحة الغری ت علامه مجلسی - سید بن طاووس - الصفحة ١٣٩ - باب پانزدهم در بيان معجزات و كراماتى كه در روضه مقدسه به ظهور آمده كه هر يك دليل است بر رد آن جمعى كه منكر كرامات اهل بيتاند
گفت: تو عمران بن شاهينى. گفت: نه، من عمران نيستم. على گفت: حضرت امير المؤمنين (ع) در خواب به من گفت كه در را باز كن كه دوست ما عمران مىآيد. گفت:
به حقّ آن حضرت كه راست بگو كه چنين گفت؟ على گفت كه بلى، به حقّ او كه چنين گفت. عمران كه اين را شنيد بر عتبه افتاد و بوسيد و حواله كرد بر اجارهدار شكار ماهى كه در كشتى او شكار مىكرد كه شصت اشرفى به كليددار بدهد؛ و رواقى را كه مشهور است به رواق عمران در روضه حضرت امير و روضه حضرت امام حسين- صلوات اللَّه عليهما- ساخت.
قصّه ابو البقاء خادم: منقول است كه در سال پانصد و يك، گرانى عظيمى در نجف اشرف شد كه يك رطل نان را به يك قيراط طلا مىفروختند و چهل روز مردم چنين گذرانيدند. خدمه آن حضرت تاب نياوردند و از گرسنگى به دهات حوالى متفرّق شدند، و شخصى بود در ميان ايشان ابو البقا نام داشت و صد و ده سال عمر او بود. همه رفتند و او در نجف ماند و حركت نكرد، و چون كار بر او و عيالش بسيار تنگ شد، زن و دخترانش گفتند كه تو نيز به اين اطراف برو، شايد چيزى از براى ما تحصيل كنى كه از گرسنگى هلاك مىشويم. او نيز عازم رفتن شد و داخل قبّه عرش درجه شد و زيارت كرد و نماز كرد و نزديك سر آن حضرت نشست و گفت: يا امير المؤمنين! من صد سال خدمت تو كردهام و از روضه متبرّكه تو جدا نشدهام، حتّى به حلّه و دهات حوالى اينجا نرفتهام، و من و اطفالم از گرسنگى بىطاقتشدهايم، بالضّروره از تو مفارقت مىكنم و مفارقت تو بر من دشوار است؛ تو را وداع مىكنم. اين را گفت و بيرون آمد و با مكاريان به طرف حلّه روان شد و شب از نجف اشرف بيرون آمدند و رفتند تا ابى هبيش و آنجا فرود آمدند و خوابيدند. ابو البقا در خواب ديد حضرت امير را كه با او مىگفت: اى ابو البقا! بعد از مدّت مديد مواصلت، مفارقت ما را اختيار كردى؛ برگرد به نزد ما. ابو البقا بيدار شد گريان و نالان. پرسيدند كه چرا مىگريى؟ خواب خود را نقل كرد و برگشت. چون دخترانش او را ديدند، گريستند، و او حكايت خود را نقل كرد، و بيرون آمد و كليد روضه را از ابن شهريار قمّى گرفت و در را گشود و به عادت خود در در روضه نشست تا سه