قصه در قرآن - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٨٤ - ٢ زمان حادثه اصحاب كهف
در قرائت ابن مسعود آمده است: «وَقالوا لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ»؛ يعنى مردم گفتند كه آنان اين مدت را درنگ كردهاند. آيا نمىبينى كه خداوند فرمود: «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا»؟
در روايت ديگرى از او نقل شده است:
اين سخن اهل كتاب است و خداوند آن را با آيه «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا» رد كرده است.[١]
نظر نگارنده اين است كه قصه اصحاب كهف، آن گونه كه در قرآن آمده، داستانى كهن است كه قدمت بسيار دارد و به پيش از ميلاد مسيح، شايد با فاصله چندينقرن بر مىگردد. اين داستان به سرگذشتى يهودى نزديكتر است تا مسيحى.
محمد بن اسحاق از طريق سعيد بن جبير و عكرمه، از ابن عباس نقل مىكند كه قريش، نضر بن حرث و عقبة بن ابى معيط را به سوى كاهنان يهود در مدينه فرستادند و به آن دو سفارش كردند كه از آنان درباره محمد بپرسيد؛ او را توصيف كرده، گفتارش را بازگوييد؛ زيرا آنان اهل كتابهاى پيشيناند و از دانش پيامبران چيزهايى مىدانند كه ما نمىدانيم. آن دو روانه مدينه شدند و از عالمان يهود درباره پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند و پيام قريش را باز گفتند.
بزرگان يهود به آنان گفتند: «درباره سه چيز از او بپرسيد؛ اگر از آنان خبر داد، فرستاده خداست و اگر از پاسخ درماند، آدمى دروغ باف است و خود مىدانيد با او چه كنيد. از او درباره سرگذشت آن جوانمردانى بپرسيد كه در روزگاران نخست، هجرت كردند. آنان ماجرايى شگفت داشتند. همچنين بپرسيد حكايت مردى كه شرق و غرب گيتى را در نورديد، چه بود و بپرسيد كه روح چيست؟»
در نقل ديگرى است كه اگر از آن دو خبر داد و از روح خبر نداد، او پيامبر است.
[١] . الدرّ المنثور، ج ٥، ص ٣٧٩.