قصه در قرآن
(١)
فهرست مطالب
٥ ص
(٢)
پيش گفتار
٩ ص
(٣)
1 واقعگرايى
٢٠ ص
(٤)
2 حقيقت گويى
٢١ ص
(٥)
3 پرورش صفات والاى انسانى
٢٢ ص
(٦)
4 حكمت آموزى
٢٣ ص
(٧)
اهداف داستان در قرآن
٢٤ ص
(٨)
1 اثبات نبوت
٢٥ ص
(٩)
2 يكپارچگى اديان آسمانى
٢٧ ص
(١٠)
3 ترسيم ريشه تاريخى اسلام
٢٩ ص
(١١)
4 همسانى سيره پيامبران و واكنش امتها
٢٩ ص
(١٢)
5 اميدآفرينى در دل پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنان
٣٠ ص
(١٣)
6 بازگويى الطاف حق بر پيامبران
٣٢ ص
(١٤)
آزادى هنرى در داستان سرايى قرآن
٣٥ ص
(١٥)
1 ناديده انگاشتن عناصر تاريخى
٣٥ ص
(١٦)
2 گزينش حادثهها
٣٦ ص
(١٧)
3 آزادى در چينش صحنهها
٣٦ ص
(١٨)
4 نگريستن از زاويههاى گوناگون به يك حادثه
٣٨ ص
(١٩)
5 گزارشگرى و تصويرگرىهاى گوناگون از يك صحنه
٣٩ ص
(٢٠)
ترسيم حقايق در قالب داستان
٤٣ ص
(٢١)
دگرانديشهاى نوپيدا
٤٦ ص
(٢٢)
نكته
٥٧ ص
(٢٣)
سرگذشت پسران آدم
٦٢ ص
(٢٤)
داستان طوفان و كشتى
٦٥ ص
(٢٥)
سرگذشت عاد و ثمود و قوم هود
٦٦ ص
(٢٦)
ناقه صالح
٧٢ ص
(٢٧)
سرگذشت سدوم
٧٤ ص
(٢٨)
اصحاب كهف و رقيم
٧٦ ص
(٢٩)
اصحاب كهف
٧٩ ص
(٣٠)
1 مكان حادثه اصحاب كهف
٨٠ ص
(٣١)
2 زمان حادثه اصحاب كهف
٨٢ ص
(٣٢)
ذوالقرنين
٨٦ ص
(٣٣)
به سوى غروبگاه خورشيد
٩٧ ص
(٣٤)
غروب خورشيد در چشمهاى گل گون
١٠١ ص
(٣٥)
به سوى مطلع شمس
١٠٤ ص
(٣٦)
به سوى منطقه سد
١٠٨ ص
(٣٧)
يأجوج و مأجوج
١١٢ ص
(٣٨)
يأجوج و مأجوج در نگاه تاريخ
١٢١ ص
(٣٩)
مكان سد ذوالقرنين
١٢٤ ص
(٤٠)
تمدن بشر در روزگار ذوالقرنين
١٢٥ ص
(٤١)
1 نيروى انسانى
١٣٠ ص
(٤٢)
2 آهن
١٣٠ ص
(٤٣)
3 مواد سوختى
١٣١ ص
(٤٤)
4 مس
١٣٢ ص
(٤٥)
5 حيوانات باربر
١٣٢ ص
(٤٦)
6 تداركات
١٣٣ ص
(٤٧)
سد تاريخى كورش(ذوالقرنين)
١٣٥ ص
(٤٨)
انوشيروان و ساخت ديوار«دربند»
١٣٨ ص
(٤٩)
ديوار«دربند»
١٤٠ ص
(٥٠)
ترديدهايى درباره كورش بودن ذوالقرنين
١٤٣ ص
(٥١)
ذوالقرنين در روايات
١٤٧ ص
(٥٢)
ابهام زدايى از شخصيت كورش
١٤٩ ص
(٥٣)
كورش همان بنده نيك خدا
١٥٠ ص
(٥٤)
اعلاميه حقوق بشر كورش
١٥٥ ص
(٥٥)
اعلاميه كورش براى پايان اسارت يهود و بناى معبد مقدس
١٥٧ ص
(٥٦)
مذهب كورش و شواهدى بر ايمان او
١٥٨ ص
(٥٧)
نكته
١٦١ ص
(٥٨)
دليل عدم ثبت تاريخى سد به نام كورش
١٦٤ ص
(٥٩)
سد بزرگ مأرب
١٦٦ ص
(٦٠)
ويژگىهاى سد مأرب و سازنده آن
١٧٣ ص
(٦١)
ديوار بزرگ چين
١٨١ ص
(٦٢)
نگاهى گذرا به اسكندر مقدونى
١٨٧ ص
(٦٣)
نگاهى گذرا به زندگى بنى اسرائيل در مصر
٢٠٠ ص
 
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص

قصه در قرآن - معرفت، محمد هادى - الصفحة ١١٨ - يأجوج و مأجوج

كشور روسيه ديدارى داشتم. ايشان در آن‌جا ابراز علاقه‌كرد تا شما را براى گفت‌وگويى، در منزلتان ملاقات كند. شبى را براى ديدار با وى تعيين كردم و وقتى حاضر شد، با زبان عربى فصيح با من سخن مى‌گفت. در آغاز گفت: تو را از نوشته‌هايت مى‌شناسم و در «المؤيّد» خوانده‌ام كه معتقدى ما از «يأجوج و مأجوج» هستيم. من اين مقاله را به زبان خودمان ترجمه كرده‌ام، اما آن را به اطلاع مشايخ بزرگ نرسانده‌ام؛ زيرا آنان اين مسئله را كفر مى‌پندارند. آنان ريشه ما را فراموش كرده‌اند. ما همان مغول «يأجوج و مأجوج» هستيم و تاتارها گروهى از اين قبيله هستند. من و ديگر جوانان نوشته شما را فهميديم.[١]

جالب آن‌كه خود چنگيزخان تصريح مى‌كند كه قوم مغول و تاتار او همان قوم يأجوج و مأجوجى است كه قرآن از آن سخن مى‌گويد و درباره هجومش هشدار مى‌دهد.

در نامه‌اى كه چنگيزخان براى سلطان محمد خوارزمشاه فرستاد، او را بر رفتار ظالمانه و نسنجيده نسبت به تاجران بى‌گناه مغول و كشتن آنان و تصاحب اموالشان نكوهش مى‌كند.[٢] چنگيزخان در نامه‌اش تهديد مى‌كند كه اگر پيش از آن‌كه كار از كار


[١] . تفسير طنطاوى، ج ٩، ص ٢٠٨ و ٢٠٩.

[٢] . ابن اثير مى‌نويسد:« چنگيزخان، معروف به تيموچين، با ترك سرزمين خود، رهسپار نواحى تركستان‌شد و گروهى از بازرگانان و تركان را- كه با خود نقره‌ها، پوست‌هاى سگ آبى و اشياى بسيارى داشتند- به ماوراء النهر( سمرقند و بخارا) فرستاد تا برايش لباس بخرند. آنان به شهر« اترار» در تركستان رفتند. اين شهر آخرين ولايت خوارزمشاه بود و وى در آن‌جا نايب الحكومه‌اى داشت. هنگامى كه اين طايفه تاتار بر او وارد شدند، پيكى به سوى خوارزمشاه فرستاد و او را از رسيدن آنان و اموالشان آگاه كرد. خوارزمشاه نيز پيغام فرستاد و دستور داد كه آنان را بكشند و اموالشان را گرفته، براى او بفرستند. حاكم آن‌جا نيز آنان را كشت و اموالشان را- كه بسيار بود- نزد خوارزمشاه فرستاد. خوارزمشاه نيز آن اموال را ميان تجّار سمرقند و بخارا توزيع كرد و پولش را از آنان گرفت.

خوارزمشاه زود، از اين كارش پشيمان شد و اين انديشه را در سر پروراند كه پيش از هجوم چنگيزخان با لشكريان بى‌شمارش- كه جاسوس‌ها خبرش را داده بودند- به آنان حمله كند. او هنگامى كه با اميرانش در اين باره مشورت مى‌كرد، فرستادگان چنگيزخان وارد شدند و با تهديد، پيغام چنگيزخان را رساندند كه تو ياران و بازرگانان مرا مى‌كشى و اموالشان را تصاحب مى‌كنى؟ پس آماده جنگ باش كه من با سپاهيانى بى پايان، به سوى شما خواهم آمد.

خوارزمشاه به جاى دل‌جويى از چنگيزخان، دستور قتل پيك چنگيز و تراشيدن ريش همراهانش را صادر كرد و آنان را بازگرداند تا براى او خبر برند و به او بگويند كه خوارزمشاه مى‌گويد: من به سراغ تو خواهم آمد تا آن‌چه با يارانت انجام دادم، با تو نيز همان كنم؛ گرچه در انتهاى دنيا باشى ...» الكامل فى التاريخ، ج ١٢، ص ٣٦١- ٣٦٤.