قصه در قرآن - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٦١ - نكته
همآوردى مىخواند؟
قرآن پس از شرح مفصل داستان نوح و طوفان و كشتى، مىگويد: «تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا»[١]. اگر عرب اين حكايت را مىدانست و آن را جزو ميراث قومى خود مىشمرد، سزاوار بود كه در برابر دعوت آشكار قرآن به مبارزه، آن را به رخ بكشد. همچنين قرآن پس از پايان داستان يوسف و برادرانش، مىگويد:
«ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ»[٢].
همينگونه درباره مريم وبشارت فرشتگان بهوى، قرآن مىفرمايد: «ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ»[٣].
بنابراين اگر اهلكتاب تفصيلهاى شگفت و بىآلايش قرآن را درباره اين داستانها مىدانستند، با توجه به دشمنى سختى كه با اسلام و نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند، در موضعگيرى پيشگام مىشدند و با آن مقابله مىكردند، اما عرب يهود و نصارا راستى و امانتدارى قرآن را دريافته بودند و از اين رو سكوت كردند و برايشان راهى جز همگامى در خصومت ظالمانه برضد اسلام نماند. آيا معقول است كه محمد صلى الله عليه و آله اين قصهها را از زبان عرب و اهل كتاب بگيرد، سپس به خودشان تحويل دهد و آنان را بر سر آگاهى به اين سرگذشتها، به مبارزه خواند و آنان نيز،
[١] . هود، ٤٩:« اين از خبرهاى غيب است كه آن را به تو وحى مىكنيم. پيش از اين، نه تو آن را مىدانستىو نه قوم تو، پس شكيبا باش كه فرجام از آنِ تقواپيشگان است.»
[٢] . يوسف، ١٠٢:« اين ماجرا از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مىكنيم و تو هنگامى كه آنانهمداستان شدند و نيرنگ مىكردند، نزدشان نبودى.»
[٣] . آل عمران، ٤٤:« اين از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مىكنيم؛ وگرنه وقتى كه آنان قلمهاى خود را براى قرعهكشى به آب مىافكندند كه كدام يك سرپرستى مريم را به عهده گيرد، نزد آنان نبودى و نيز هنگامى كه با يكديگر كشمكش مىكردند، نزدشان نبودى.»