انسان در تراز قرآن - راد، على - الصفحة ٢٦ - اشاره
دوباره ببخشد؟ اين مسئلهاى نيست كه تنها با مطرح شدن بتوان پاسخى قانع كننده براى آن يافت؛ بلكه انسان بايد با مراجعه به وجدان خويش و با بررسى احوال پيشين خود، به تخيل درباره دوران عدم خويش و چگونگى گام نهادن به مرحله وجود بپردازد.
در نگاه قرآنى، انسانها در هنگام روبهرو شدن با اين مسئله به دو گروه مؤمنان و غيرمؤمنان تقسيم مىشوند: مؤمنان، بهسان زكرياى نبى، با كاربست عقلانيتِ انسانى و يارى جستن از نيروى ايمان، به قدرت خدا در مبدا و معاد آگاهى مىيابند؛ آنان خود را به عنوان آفريده و خداوند را به عنوان مقدّر و مدبّر حيات خود شناخته و در پرتو آن به آخرت ايمان مىآورند.[١] انسانهاى غيرمؤمن نيز، كسانى هستند كه به هردليلى محروم از عقلانيت و نورانيت ايمان بوده، در ترديد و غفلت بهسر مىبرند؛ قرآن در آيه (وَ يَقُولُ الْإِنْسانُ أَ إِذا ما مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا* أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً)[٢] از سطحىنگرى اين افراد شكوه نموده و ژرفانديشى پيرامون حيات آدمى را راز ايمان به معاد بر مىشمرد. استدلال اين آيه همچون آيه پيشين در داستان تولد يحيى (ع)، بر آفرينش الهى انسان استوار است؛ هرچند مخاطب آن، درست نقطه مقابل حضرت زكرياى نبى است: انسانى كه پيشينه حيات خويش را فراموش كرده و به پندار خود، آن را دليل نفى معاد مىپندارد. اينك به تبيين مهمترين نكات و معارف تفسيرى اين آيه مىپردازيم.
[١]. همان.
[٢]. مريم: ٦٦- ٦٧:« و انسان مىگويد:" آيا وقتى بميرم، راستى زنده[ از قبر] زنده بيرون آورده مىشوم؟" آيا انسان به ياد نمىآورد كه ما او را قبلًا آفريدهايم و حال آنكه چيزى نبوده است؟».