اخلاق فاضل - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٨٨ - درس دهم مشيت، قضا و امتحان الهى
رابطه با او است؛ اما ابتلا و امتحان دو طرفه است؛ از يك سو به خداوند تبارك و تعالى مر بوط است و از سوى ديگر به ما و افراد و جامعه مربوط مىشود.
ثالثاً؛ اين ابتلاها، امتحانها و تحوّلات براى اتمام حجت با انسان است نه اينكه مطلب مجهولى را براى خداوند معلوم كند؛ زيرا درباره ذات بارى تعالى چنين چيزى قابل تصور نيست؛ اين امتحانها شبيه امتحانى است كه يك استاد از شاگرد خود مىگيرد. معمولًا استاد وضع علمى شاگرد خود را مىداند؛ اما از او امتحان مىگيرد تا به او بفهماند، او را روشن كند و از جهالت بيرون آورد [١]؛ زيرا غالب انسانها در رابطه با خود ناآگاه هستند و اتفاقاً شايد ناآگاهيهاى انسان نسبت به خودش از ناآگاهيهاى او نسبت به ديگران بيشتر باشد.
دليل اين ناآگاهى اين است كه:
اولًا؛ انسان خيلى نمىخواهد در باره خودش فكر كند و خود را در ترازوى سنجش قرار دهد.
ثانياً؛
«حبّ الشّىء يعمى ويصمّ»
؛ [٢] بارزترين و بهترين مصداق اينكه محبت نسبت
[١]. عَنْ أَبِىعَبْدِاللَّهِ (ع) قَالَ: لَيْسَ شَىْءٌ فِيهِ قَبْضٌ أَوْ بَسْطٌ مِمَّا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَوْ نَهَى عَنْهُ إِلَّا وَ فِيهِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ابْتِلَاءٌ وَ قَضَاء. (توحيد صدوق، ص ٣٥٤، باب ٥٧) از آنچه خداوند به آن امر فرموده يا از آن نهى كرده، كه در آن گرفتگى يا گشايشى باشد چيزى نيست مگر آنكه از جانب خداى عز و جل در آن آزمايش و قضايى وجود دارد.
قبض و بسط تقريباً مانند حركت و سكون است و داراى معناى عامى است كه بيشتر اوضاع و احوال خلق را شامل مىشود؛ زيرا قبض و بسط خداوند نسبت به دارايى مردم، فقر و غناى آنان است و نسبت به نفوسشان، غم و شادىشان و نسبت به بدنشان، مرض و تندرستىشان و نسبت به كردارشان، خذلان و توفيق ايشان و نسبت به دعايشان، اجابت و عدم اجابت آن است و همچنين ساير جهات انسان از معناى قبض و بسط خارج نيست. دراين روايت اين قبض و بسط به امر و نهى خدا مقيد شده است و به امورى مختص مىشود كه مربوط به شرع و دين باشد و خداوند در آن نهى يا فرمانى داشته باشد؛ مانند فقر و غنا و صحت و مرض كه انسان در حالت فقر و مرض به صبر و شكيبايى مأمور است و در حال صحت و ثروت به پرداخت حقوق واجب و به دستگيرى از فقرا و صله رحم و مانند آن موظف شده است، پس تمامى اين گونه احوال بندگان اولًا به خواست و حكم خداوند است و ثانياً خداوند با همين امور بندگانش را آزمايش و امتحان مىكند نه براى آنكه خودش از حال آنان با خبر شود؛ زيرا او علام الغيوب است بلكه براى آن است كه استحقاق ثواب يا عقاب را به خودشان بفهماند و حجت را بر ايشان تمام كند.
[٢]. عن النبى (ص): حُبُّكَ لِلشَّىْءِ يُعْمِى وَ يُصِم. (من لا يحضره الفقيه، ج ٤، ص ٣٧٦) دوستى تو نسبت به چيزى تو را كور و كر مىكند؛ يعنى چون چيزى را دوست بدارى، نه عيبهاى آن را مىبينى و نه سخن عيببينان را درباره آن مىشنوى، اين است كه درباره آن كور و كر مىشوى.
- قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ (ع): عَيْنُ الْمُحِبِّ عَمِيَّهٌ عَنْ مَعَايِبِ الْمَحْبُوبِ وَ أُذُنُهُ صَمَّاءُ عَنْ قُبْحِ مَسَاوِيهِ. (تصنيف غررالحكم و دررالكلم، ص ٤٧٨) چشم عاشق از ديدن معايب محبوب كور است و گوشش از شنيدن زشتيهاى او كر.
- عن أميرالمؤمنين (ع): مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحِيحَهٍ وَ يَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَيْرِ سَمِيعَهٍ قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ الدُّنْيَا قَلْبَهُ وَ وَلِهَتْ عَلَيْهَا نَفْسُهُ فَهُوَ عَبْدٌ لَهَا وَلِمَنْ فِى يَدَيْهِ شَىْءٌ مِنْهَا حَيْثُمَا زَالَتْ زَالَ إِلَيْهَا وَ حَيْثُمَا أَقْبَلَتْ أَقْبَلَ عَلَيْهَا لَا يَنْزَجِرُ مِنَ اللَّهِ بِزَاجِرٍ وَلَا يَتَّعِظُ مِنْهُ بِوَاعِظ. (نهج البلاغه، خ ١٠٩، ص ١٥٩) كسى كه عاشق چيزى شود چشم خود را كور و قلب خود را بيمار كرده است عاشق با چشمى نادرست مىبيند وبا گوشى ناشنوا مىشنود، شهوات، عقل او را از كار مىاندازد و دنيا قلب او را مىكُشد و نفس او خواستار بىچون و چراى آن مىشود. عاشق دنيا، بنده دنيا مىشود و بنده كسانى كه چيزى از دنيا در دست دارند، دنيا به هرسو رود او نيز به همانسو مىرود و به هر جا رو كند به آنجا رو مىكند، هيچ بازدارندهاى خدايى نمىتواند او را از بدى بازدارد و از هيچ اندرزگويى نمىتواند اندرز بگيرد.