اخلاق فاضل - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١٧١ - درس بيست و سوّم رابطه معرفت و تقوا
و معاد را كما هو حقه نشناخته و به آن معتقد نشده ايم.
اگر معاد را به صورت صحيح و درست بشناسيم، حالت آن جوان را پيدا مىكنيم كه رسول مكرم اسلام صلى الله عليه وآله بعد از نماز صبح از او پرسيدند: چه گونه شب را به روز آوردى؟ عرض كرد: «أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً»، در حال يقين صبح كردم. رسول خدا (ص) فرمود: علامت يقين تو چيست؟ عرض كرد: علامت من اين است كه گويا الآن بهشت و جهنم را مىبينيم و ناله افراد معذب در جهنم را مىشنوم. [١]
[١]. قَالَ أَبَوعَبْدِاللَّهِ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) صَلَّى بِالنَّاسِ الصُّبْحَ فَنَظَرَ إِلَى شَابٍّ فِى الْمَسْجِدِ وَ هُوَ يَخْفِقُ وَ يَهْوِى بِرَأْسِهِ مُصْفَرّاً لَوْنُهُ قَدْ نَحِفَ جِسْمُهُ وَ غَارَتْ عَيْنَاهُ فِى رَأْسِهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ: كَيْفَ أَصْبَحْتَ يَا فُلَانُ؟. قَالَ: أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً. فَعَجِبَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) مِنْ قَوْلِهِ وَ قَالَ: إِنَّ لِكُلِّ يَقِينٍ حَقِيقَهً فَمَا حَقِيقَهُ يَقِينِكَ؟ فَقَالَ: إِنَّ يَقِينِى يَا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ الَّذِى أَحْزَنَنِى وَ أَسْهَرَ لَيْلِى وَ أَظْمَأَ هَوَاجِرِى فَعَزَفَتْ نَفْسِى عَنِ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا حَتَّى كَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَى عَرْشِ رَبِّى وَ قَدْ نُصِبَ لِلْحِسَابِ وَ حُشِرَ الْخَلَائِقُ لِذَلِكَ وَ أَنَا فِيهِمْ وَ كَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَى أَهْلِ الْجَنَّهِ يَتَنَعَّمُونَ فِى الْجَنَّهِ وَ يَتَعَارَفُونَ وَ عَلَى الْأَرَائِكِ مُتَّكِئُونَ وَ كَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَى أَهْلِ النَّارِ وَ هُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرِخُونَ وَ كَأَنِّى الْآنَ أَسْمَعُ زَفِيرَ النَّارِ يَدُورُ فِى مَسَامِعِى. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِأَصْحَابِهِ: هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِيمَانِ ثُمَّ قَالَ لَهُ: الْزَمْ مَا أَنْتَ عَلَيْهِ. فَقَالَ الشَّابُّ: ادْعُ اللَّهَ لِى يَا رَسُولَ اللَّهِ أَنْ أُرْزَقَ الشَّهَادَهَ مَعَكَ. فَدَعَا لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ فِى بَعْضِ غَزَوَاتِ النَّبِى فَاسْتُشْهِدَ بَعْدَ تِسْعَهِ نَفَرٍ وَ كَانَ هُوَ الْعَاشِر. (كافى، ج ٢، باب حقيقه الإيمان و اليقين، ص ٥٢) حضرت صادق (ع) فرمود: حضرت رسول (ص) پس از اينكه نماز صبح را ادا كرد متوجه شد جوانى لاغر اندام و زرد چهره در مسجد نشسته و چرت مىزد و سرش را بالا و پايين مىبرد، رنگش زرد بود و تنش لاغر و ديدههايش به گودى فرو رفته بود، رسول اكرم فرمود: اى حارث! چه گونه شب را به روز آوردى؟ عرض كرد: يا رسول اللَّه! در حال يقين صبح كردم. رسول اكرم (ص) از سخنان او در شگفت شدند و فرمودند: هر يقينى حقيقتى دارد، حقيقت يقين تو در چيست؟ عرض كرد: يا رسول اللَّه! همان يقين مرا به غم و اندوه كشانده و شبها خواب را از ديدگان من ربوده و روز گرم مرا به تحمل تشنگى (روزه) واداشته و دلم از دنيا و آنچه در آن است به تنگ آمده و روى گردان است تا آنجا كه گويى مىبينم عرش پروردگارم براى رسيدن به حساب برپا است و همه مردم براى آن محشور شدند و من در ميان آنان هستم، گويى به اهل بهشت مىنگرم كه در نعمتاند و در بهشت با هم تعارف مىكنند و بر پشتيها تكيه زدهاند و گويى به دوزخيان مىنگرم كه در آن زير شكنجهاند و فرياد مىكشند، گويى هم اكنون نعره آتش دوزخ را مىشنوم كه در گوشم مىچرخد. رسول خدا به اصحابش فرمود: اين بندهاى است كه خدا دلش را با نور ايمان روشن كرده است، سپس به او فرمود: اى جوان! با همين عقيده باقى باش. عرض كرد: يا رسول الله براى من دعا كن كه به همراه تو شربت شهادت بنوشم، رسول خدا (ص) برايش دعا كرد و چيزى نگذشت كه در يكى از غزوات پيامبر به جبهه جهاد رفت و پس از نه تن ديگر شهيد شد، و او نفر دهم بود.