پاسخ به پرسشهاى مذهبى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٦ - ١٦- راز آفرينش انسان
١-/ در درجه نخست بايد توجّه نمود كه اين سؤال وقتى به صورت يك عقده «لاينحل» در مىآيد كه دايره هستى را به جهان مادّه منحصر نموده و وجود هستى را در نظامات مادّى و پديدههاى طبيعى محصور سازيم و مرگ را پايان زندگى بشر دانسته و عالمى به نام «رستاخيز» و سرايى به عنوان آخرت نپذيريم.
در اين موقع اين سؤال به صورت اشكال بغرنجى جلوه مىكند و انسان از خود سؤال مىكند: راز آفرينش انسان چيست؟
چرا انسان به اين جهان گام مىنهد و پس از چند سال زندگى-/ آن هم غالباً توأم با مرارت و تلخى، شكست و ناكامى-/ طومار عمر او پيچيده مىگردد و پرونده زندگى او بسته مىشود «از كجا آمد و براى چه آمد!» و هدف از غوغاى زندگى چند روزه و فلسفه اين زندگى موقّت چيست و چرا آدميزاد به اين جهان گام مىنهد! و پس از صرف مقدارى آب و غذا نفسهاى او به شماره مىافتد و قلب او از ضربان باز مىايستد و زير خروارها خاك مىرود و مىپوسد و به صورت خشت و گل در مىآيد، تو گويى از اصل خبرى نبود و آدميزادى گام به اين پهنه ننهاده بود!
به راستى مكتب «ماترياليسم» برابر اين پرسش عاجز و ناتوان است، زيرا جهان هستى را در مادّه و پديدههاى مادّى محصور ساخته است و به خداوند و جهان ديگر اعتقاد ندارد و در اين صورت هرچه در چهار ديوارى جهان مادّه به گردش مىپردازد و هرچه در قيافه پديدههاى مادّى خيره مىشود تا در اين محيط براى آفرينش آنها مخصوصاً انسان هدفى جستجو كند، جز با حيرت و بهت و سرگردانى و احياناً سلب و نفى، با چيزى روبهرو نمىگردد.
ولى كسانى كه زندگى مادّى را براى انسان منزلى از منازل زندگى بشر مىدانند و به دنبال اين جهان، به سراى ديگرى معتقد و عقيدهمندند كه اين جهان مقدّمه جهان ديگر است و مرگ براى بشر پايان نيست، بلكه روزنهاى است به