ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٥٥ - داستان مهاجرت اسماعيل و هاجر
كرد كه آن آب است لذا از تپه «صفا» رو به بيابان فرود آمده براى بدست آوردن آب شتابان در حال حركت بود تا اينكه اسماعيل از نظر وى مجدداً ناپديد شد و براى ديدن او ببالاى تپه مروه رفت ضمناً نگاهى بسوى بيابان افكند و «سرابى» در ناحيه صفا در نظر او نمايان شد لذا فوراً از مروه بطرف صفا سرازير شد و در بيابان بمنظور تحصيل آب شتابان قدم برميداشت تا اينكه باز اسماعيل از نظر وى غائب گرديد و ببالاى تپه صفا رفت و باسماعيل نگاه كرد و در اين حال نيز نگاهى به بيابان انداخت و سرابى كه آن را آب پنداشت در جانب «مروه» در نظر او جلوهگر شد و لذا از صفا فوراً بزير آمد و رو به بيابان گذاشت و هم چنان براى تحصيل آب پيش رفت تا اسماعيل از چشم او ناپديد گرديد و براى ديدن او ببالاى «مروه» رفت ...
و همچنين تا هفت مرتبه ميان صفا و مروه آمد و شد كرد و در دفعه هفتم كه در بالاى «مروه» بود نگاهى بطرف اسماعيل افكند ديد ناگهان چشمه آبى از زير پاى او بجوشش درآمده است و لذا فوراً با كمال مسرت بطرف اسماعيل روانه شد و مقدارى از شنهاى بيابان را در اطراف آب جمع كرد و مانع روان شدن آن در بيابان گرديد و بهمين جهت «زمزم» ناميده شد[١] رفته رفته پرندگان و وحوش بيابان بر اطراف آن چشمه گرد آمدند.
اجتماع حيوانات در كنار آن چشمه توجه طائفه «جرهم» كه در «ذى المجاز» «عرفات» اقامت داشتند بسوى آن چشمه جلب كرد و بهمين علت آنان بسوى آن چشمه آمده زنى را با پسرى كه از درخت براى خود سايبانى ترتيب داده بودند در كنار آن ديدند افراد قبيله جرهم از هاجر پرسيدند تو كيستى؟ و بچه مناسبت با فرزندت اين بيابان را محل اقامت خود قرار دادهاى؟ هاجر در جواب گفت من مملوك ابراهيم خليل الرحمن ٧ هستم و اين كودك هم فرزند او ميباشد و خداوند بآن حضرت امر فرموده است كه ما را در اين سرزمين اقامت دهد» آنان گفتند: آيا اجازه ميدهى كه ما هم در نزديكى شما ساكن گرديم؟
[١] چون كلمه« زم» در لغت عرب بمعناى بستن آمده است.