تکامل اجتماعی انسان - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٤
است . تا این ، بر زندگی بشر حاکم است ، این نقصها ، این کاستیها ، این ناتمامیها ، این خونریزیها ، این جنگها ، این جدالها ، این آدمکشیها ، این قساوتها که میبینید وجود دارد ولی اگر ایدئولوژی حاکم بر انسان عوض شد همه اینها از بین میرود ، یعنی همه یک وحدت جمعی پیدا میکنند و برابر و برادر میشوند ، دیگر از آز و ظلم خبری نیست ، از ترس ، دلهره و اضطراب خبری نیست . آنوقت جامعه انسانی به موازاتی که در ابعاد فنی و مادی خودش تکامل پیدا کرده است ، در ابعاد انسانی هم تکامل پیدا میکند ، به موازاتی که جامعه انسانی در اندامش رشد کرده است ، در روح و معنی و باطنش هم رشد میکند . این همان نظریه مارکسیستی است . مارکسیسم بر اساس این نظریه است یعنی ریشه همه دردها را ایدئولوژی طبقاتی و مالکیت فردی میداند ، و بنابراین جامعه تکامل یافته و رسیده به حد نهائی تکامل ، جامعه بیتضاد و بیطبقه است . بر این نظریه و به این فرضیه هم ایرادهای زیادی عملا و عینا وارد است . یکی از آنها این است که اگر ایدئولوژی صرفا به عنوان یک " فکر " باشد ، به عنوان یک " فلسفه " باشد ، آیا یک فکر و یک فلسفه و یک آموزش قدرت دارد طبیعت انسان را تغییر بدهد ؟ چرا علم نتوانست طبیعت انسان را عوض کند ؟ چون علم صرفا آگاهی و شناخت و اطلاع است . یک ایدئولوژی مادامی که تمام عناصرش را فقط شناخت تشکیل بدهد ، یعنی عنصری از ایمان به معنی گرایش در او وجود نداشته باشد ، چه تأثیری میتواند روی طبیعت انسان بگذارد ؟ آیا ایدئولوژی حاکم ناشی از طبیعت انسانهای حاکم است ؟