تکامل اجتماعی انسان - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٧
همچنانکه هر دردی بر اساس یک مانع است . فلسفه لذتهای مادی روشن است : کارهای حکیمانهای در طبیعتند . ولی لذتهای معنوی چطور ؟ . اینکه من مثلا از نان خوردن فلان بچه یتیم لذت میبرم چه ربطی به من دارد ؟ او خود لذت ببرد چرا من لذت ببرم ؟ این لذت در این صورت چیزی است شبیه لغو و پوچ یعنی حکمت و علتی در وجود من ندارد و بی دلیل است . ولی اگر بگوئیم یک نوع همبستگی در نظام عالم هست و خلقت روی حکمت کار میکند ، میان من و سایر افراد یک وابستگی در متن خلقت هست و همه یک عضو یک پیکریم ، آنوقت من که دنبال این لذت میروم ، به دنبال امر پوچ و بیهدف از سوی خود نمیروم ، دنبال یک اصل متقن در خلقت میروم . ولی اگر این لذت تصادفی باشد و تصادفا من طوری ساخته شده ام که از رسیدن خیر به دیگران لذت میبرم گو اینکه این لذت برای من هیچ فلسفهای ندارد ، در این صورت باز آخرش کار به پوچی و بیهدفی میکشد . یعنی طبیعت از کار خود هدفی نداشته و کار لغوی انجام داده است و من دارم بدنبال آن کار لغو طبیعت میروم و فی المثل خود را به عنوان سرباز برای دفاع از مردم به خاطر لذتی که میبرم ، فدا میکنم ، اما خود لذت چیست ؟ نمیدانم بلکه اینچنین ساخته شده ام ( مانند اینکه انسان گاه شش انگشتی ساخته میشود ) . در این صورت طبیعت کار پوچی انجام میدهد و کار من هم پوچ است ، و این دیگر ارزش و هدف نیست . اینکه هدف من بر اساس لذتی است که به غلط در من گذاشته شده است و آنچه هدف من در آن است [ یعنی