دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤٩
١١٩٠.الأمالى، صدوق ـ به نقل از حمزة بن حُمران ـ :خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم . به من فرمود : «اى حمزه! از كجا مى آيى؟» . گفتم : از كوفه . امام عليه السلام آن قدر گريست كه محاسن او از اشكش، تر شد . گفتم : اى پسر پيامبر خدا! چه شده است كه اين قدر، گريه مى كنيد؟! فرمود : «به ياد عمويم زيد و آنچه با او كردند ، افتادم و گريه ام گرفت» . گفتم : به ياد چه چيزى از او افتاديد؟ فرمود : «به ياد كشته شدنش افتادم كه تيرى به پيشانى اش خورد و پسرش يحيى آمد و خودش را بر روى او انداخت و گفت : بشارت باد تو را، اى پدر كه بر پيامبر خدا و على و فاطمه و حسن و حسين ـ كه درودهاى خدا بر آنان باد ـ وارد مى شوى! زيد گفت : آرى ، فرزندم! سپس يحيى ، آهنگرى را آورد و آن تير را از پيشانى اش بيرون كشيد و زيد، جان سپرد . پيكر او را نزد نهر آبى كه از كنار باغى مى گذشت ، بردند و برايش در بستر آن نهر، گورى كندند و پيكرش را در آن دفن كردند و سپس آب را بر آن بستند . يكى از آنان، غلامى سِندى داشت كه او نيز همراهشان بود . فردايَش آن غلام ، نزد يوسف بن عمر رفت و محلّ دفن زيد را به او خبر داد . يوسف بن عمر ، جسد زيد را بيرون آورد و در كُناسه (محله اى در كوفه) به دار آويخت كه مدّت چهار سال ، همچنان بالاى دار بود . سپس دستور داد جسدش را سوختند و خاكسترش را به باد دادند . لعنت خدا بر قاتل او و بر كسانى كه او را تنها و بى ياور گذاشتند! به خداى بلندنام، شكايت مى برم از آنچه پس از مرگ پيامبرش به ما اهل بيت رسيد و در برابر دشمنمان از او يارى مى خواهم كه او بهترين يار است» .
١١٩١.تاريخ الطبرى ـ در باره محمّد بن ابراهيم ـ :گروهى از فرزندان حسن عليه السلام را نزد ابو جعفر (منصور دوانيقى) آوردند . او به محمّد بن ابراهيم بن حسن، نگاهى كرد و گفت : ديباجِ اَصفر ،[١] تويى؟ گفت : آرى . منصور گفت : به خدا سوگند ، تو را به چنان وضعى مى كشم كه تا كنون هيچ يك از افراد خاندانت را چنان نكشته باشم . سپس دستور داد ستونى را شكاف دادند و او را زنده زنده داخل آن كردند و رويش را بستند .
[١] ديباج اصفر: ديباى زرد (كنايه از زيبايى) . اين ، لقب مشهور محمّد بن ابراهيم بود .