دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٣
٧٣٣.العدد القويّة ـ به نقل از هياج بن بسطام ـ :امام صادق عليه السلام آن قدر اطعام مى كرد كه ديگر براى خانواده اش چيزى باقى نمى ماند .
٧٣٤.امام كاظم عليه السلام : ما همه در علم و شجاعت ، يك سانيم؛ ولى در بخشش ، به اندازه اى هستيم كه مأموريم .
٧٣٥.الكافى ـ به نقل از يسع بن حمزه ـ :در خدمت امام رضا عليه السلام بودم و با ايشان سخن مى گفتم . گروه فراوانى در خدمت ايشان بودند و از ايشان در باره حلال و حرام مى پرسيدند كه مردى بلندقامت و گندمگون وارد شد و گفت : سلام بر تو، اى فرزند پيامبر خدا! مردى از دوستداران تو و دوستداران پدران و نياكان تو ام . از حج باز مى گردم . خرجى خود را گم كرده ام و چيزى ندارم تا خود را با آن به جايى برسانم . اگر صلاح مى دانى ، مرا به شهرم برسان . از فضل خدا توانگر هستم و هر گاه به شهر خود رسيدم ، آن مقدار كه به من داده اى ، به عوضِ تو صدقه مى دهم ؛ چرا كه به من صدقه تعلّق نمى گيرد . امام عليه السلام فرمود : «بنشين . رحمت خدا بر تو باد!» و به مردم رو كرد و با آنها سخن گفت تا همه پراكنده شدند و آن مرد ماند به همراه سليمان جعفرى و خيثمه و من . امام عليه السلام فرمود : «آيا به من اجازه مى دهيد به اندرونى بروم؟». سليمان گفت : خداوند ، كار شما را پيش ببرد ! امام عليه السلام برخاست و داخل اتاق شد و اندكى باقى ماند و بيرون آمد و در را بست و دستش را از بالاى در بيرون آورد و فرمود : «آن خراسانى كجاست؟» . گفت : اين جا هستم . امام عليه السلام فرمود : «اين دويست دينار را بگير و آن را كمك خرج خود كن و با آن ، بركت بجوى و از سوى من صدقه نده و برو تا نه من تو را ببينم و نه تو مرا ببينى» . آن مرد رفت . سليمان به امام عليه السلام گفت : قربانت گردم! با نظر بلندى بخشيدى و رحم آوردى ؛ امّا چرا چهره ات را از او پوشاندى؟ امام عليه السلام فرمود : «از ترس اين كه خوارىِ خواهش را به سبب اين كه آن را بر آوردم ، در چهره اش ببينم . آيا اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را نشنيده اى كه : نيكويى كردن پنهانى ، همسنگ هفتاد حج است و آن كه پرده از بدى بر دارد ، بى يار وا نهاده مى شود و آن كه بدى را بپوشاند ، خدا او را مى آمرزد؟ . آيا اين سخن پيشينيان را نشنيده اى كه : هر گاه من براى طلب نيازى نزد او آيم به سوى خانواده ام باز مى گردم ، در حالى كه آبرويم باقى است» .