دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤١
١١٨٢.المعجم الكبير ـ به نقل از حبيب بن يسار ـ :چون حسين بن على عليه السلام كشته شد ، زيد بن ارقم به كنار درِ مسجد رفت و گفت : شمايان، اين كار را كرديد؟! گواهى مى دهم كه شنيدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايد : «بار خدايا! من اين دو (حسن و حسين) و شايسته از مؤمنان را به تو مى سپارم» . به عبيد اللّه بن زياد، خبر دادند كه زيد بن ارقم، چنين و چنان گفته است . ابن زياد گفت : او پيرمردى است كه عقلش را از دست داده است .
١١٨٣.تاريخ اليعقوبى ـ در بيان رحلت فاطمه عليهاالسلام ـ :هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام در بستر بيمارى افتاده بود ، همسران پيامبر خدا و ديگر زنان قريش، به عيادت او رفتند و گفتند : چگونه اى؟ فرمود : «به خدا سوگند ، از دنياى شما بيزارم و از جدايىِ شما شادمان . خدا و پيامبر او را با دردِ دل هايى كه از شما دارم ، ملاقات مى كنم ؛ زيرا نه حقّ من حفظ شد و نه عهدم رعايت شد و نه وصيّت به گوش گرفته شد و نه حرمتم پاس داشته شد» .
١١٨٤.امام حسين عليه السلام : چون فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت ، امير مؤمنان عليه السلام او را مخفيانه به خاك سپرد و محلّ قبرش را ناپديد ساخت و سپس برخاست و رو به سوى قبر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كرد و گفت : «سلام من بر تو، اى پيامبر خدا و سلام بر تو، از جانب دخترت ؛ همو كه اينك به ديدار تو آمد و از من جدا گشت و در آرامگاه تو در خاك خُفت و خدا خواست كه زودتر به تو ملحق شود . اى پيامبر خدا! از فراق دختِ برگزيده ات، شكيبايى ام كم شده است و از جدايى سَرور زنان عالم ، توانم را از كف داده ام ؛ امّا تأسّى به سنّت تو و غم و دردى كه از فراقت كشيدم ، موجب تسليت من [در مصيبت دخترت فاطمه ]است ؛ زيرا من خود ، تو را در لحدِ آرامگاهت نهادم و در حالى جان دادى كه سَرت به سينه من چسبيده بود . آرى ، در كتاب خدا براى من، بهترين عامل پذيرش [و تحمّل اين مصيبتها] وجود دارد : «ما همه از آنِ خداييم و همه به سوى او باز مى گرديم» . هر آينه امانت، پس گرفته شد و گرو دريافت گرديد و زهرا از كفم ربوده شد . اى پيامبر خدا! اينك، اين آسمان نيلگون و اين زمين تيره، چه زشت در نظرم جلوه مى كنند! اندوهم هميشگى است و شب هايم به بيدارى مى گذرد و اندوه ، هرگز از دلم رخت بر نمى بندد، تا آن گاه كه خداوند ، خانه اى را كه تو در آن جاى گرفته اى ، برايم بر گزيند [و به تو ملحق شوم] . مرا غصّه اى است بس دل خراش و اندوهى كه آرام و قرار نمى گذارد . چه زود ميان ما جدايى افتاد . شكايت خود را پيشِ خدا مى برم . دخترت از همدست شدن امّتت در ستم بر او، به تو گزارش خواهد داد . همه ماجرا را از او بپرس و اوضاع و احوال را از او جويا شو ؛ زيرا چه بسا غم هاى سوزانى در سينه اش داشت و راهى براى بيان آنها نمى يافت ؛ ولى اكنون [به تو] خواهد گفت و خدا هم داورى مى كند و او بهترينِ داوران است . اينك با تو بدرود مى گويم ،بدرودِ وداع كننده اى كه نه خشمگين است و نه خسته و بيزار ؛ زيرا اگر از اين جا بروم، از روى ملال [و خستگى] نيست و اگر بمانم ، به واسطه بدگمانى به وعده اى كه خداوند به شكيبايان داده است ، نيست» .