دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٥٧
١١٩٦.مقاتل الطالبيّين ـ به نقل از على بن جعفر احمر ـ :پدرم برايم نقل كرد كه : من و عيسى بن زيد و حسن و على ، دو فرزند صالح بن حى، و اسرائيل بن يونس بن ابى اسحاق و جَناب بن نِسطاس، با گروهى از زيديّه، در يكى از خانه هاى كوفه جمع مى شديم . يك نفر سخن چين ، موضوع گردهمايى ما را به مهدى [عبّاسى]، گزارش داد و نشانى هاى آن منزل را برايش ذكر كرد . مهدى به كارگزار خود در كوفه نوشت كه براى ما كمين بگذارد و همين كه خبردار شد ما جمع شده ايم ، خانه را محاصره و ما را دستگير كند و نزد او بفرستد . شبى در آن خانه جمع شديم . خبر به كارگزار كوفه رسيد . به ما حمله كرد . افرادى كه بر بام خانه بودند ، اعلام خطر كردند . افراد، پراكنده شدند و همه آنها نجات يافتند ، بجز من . كارگزار ، مرا دستگير كرد و نزد مهدى فرستاد . وقتى مرا به حضور او بردند و چشمش به من افتاد ، مرا فحش مادر داد و گفت : اى مادر به خطا! تو با عيسى بن زيد جلسه تشكيل مى دهى و او را به قيام عليه من تشويق مى كنى و مردم را به سوى او فرا مى خوانى؟! گفتم : اى مرد! از خدا شرم نمى كنى ؟! از خدا پروا نمى كنى و از او نمى ترسى كه به زنان پاك دامن، دشنام مى دهى و آنها را به فاحشگى متّهم مى سازى ، در حالى كه دين تو و مقام و منصبى كه دارى ، اقتضا مى كند كه اگر شنيدى شخصِ نادانى، چنين ناسزاهايى به زبان مى آورد ، بر او حد جارى كنى؟! مهدى ، دوباره مرا دشنام داد و سپس به طرف من پريد و مرا زير ضربه هاى مشت و لگدش گرفت و مرتّب ناسزا مى گفت . گفتم : تو به راستى كه خيلى شجاع و پُر زور و نيرومندى كه پيرمردى مانند مرا كه قدرت انتقام و دفاع از خود ندارد ، مى زنى . او دستور داد مرا زندانى كنند و بر من سخت گيرند . با زنجيرى گران ، مرا بستند و دو سال زندانى شدم . چون خبر درگذشتِ عيسى بن زيد را شنيد، مرا احضار كرد و گفت : تو از چه مردمى هستى؟ گفتم : از مسلمانان . گفت : تو اعرابى هستى؟ گفتم : نه . گفت : پس از چه طايفه و مردمى هستى؟ گفتم : پدرم برده يكى از كوفيان بود و آن كوفى، او را آزاد كرد . بنا بر اين ، او پدر من است . گفت : عيسى بن زيد، مرده است . گفتم : مصيبت مرگ او را بزرگ بدان . خدايش رحمت كند! مردى عابد و پارسا و در طاعت خدا كوشا بود و از سرزنش هيچ كسى نمى هراسيد . گفت : نمى دانستى كه مرده است؟ گفتم : چرا . گفت : پس چرا بشارت مرگ او را به من ندادى؟ گفتم : دوست نداشتم تو را به چيزى بشارت دهم كه اگر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زنده بود و آن را مى شنيد ، ناراحت مى شد . مهدى مدّتى دراز ، سر به زير افكند و آن گاه گفت : فكر نمى كنم بدن تو ، بيش از اين، طاقت مجازات داشته باشد و مى ترسم اگر كيفر بيشترى در باره تو به كار گيرم ، بميرى . از شرّ دشمنِ [اصلىِ ]خود خلاص شدم . اينك برخيز و گورت را گم كن . به خدا سوگند ، اگر بشنوم كه بار ديگر چنين كارهايى بكنى ، گردنت را مى زنم . من به كوفه باز گشتم و مهدى به ربيع گفت : مى بينى چه قدر بى باك و قوى دل است؟! به خدا سوگند كه اهل بصيرت ، همگى اين گونه اند .[١] ـ :
[١] هي الصلاة المعروفة بصلاة التسبيح ، عَلّمها رسولُ اللّه صلى الله عليه و آله جعفرا الطيّار رضى الله عنه حين قدومه من أرض الحبشة ، فسُمّيت باسمه .