دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٥٥
١١٩٥.مقاتل الطالبيّين ـ به نقل از مُنذِر بن جعفر عبدى، از پدرش ـ :پس از كشته شدن ابراهيم ، من و حسن و على ، فرزندان صالح بن حى و عبد ربّه بن علقمه و جَناب بن نِسطاس با عيسى بن زيد به حج رفتيم . عيسى براى آن كه شناخته نشود ، خود را در ميان ما به هيئت ساربانان در آورده بود . شبى در مسجد الحرام ، دور هم جمع شديم و باب گفتگو در باره مطالبى از سيره[ى پيامبر خدا] ، ميان عيسى بن زيد و حسن بن صالح باز شد و او و عيسى در باره يكى از مسائل آن، اختلاف نظر پيدا كردند . فرداى آن روز ، عبد ربّه بن علقمه نزد ما آمد و گفت : موضوع مورد اختلاف شما حل شد . اين، سفيان ثورى است كه آمده است . همگى برخاستند و نزد سفيان كه در مسجد نشسته بود ، رفتند و به او سلام كردند . عيسى بن زيد در باره آن مسئله از سفيان سؤال كرد . سفيان گفت : اين سؤالى است كه من نمى توانم جوابش را بدهم ؛ چون به حاكم بر مى خورد . حسن گفت : اين، عيسى بن زيد است . سفيان براى گرفتن تأييد به جَناب بن نِسطاس نگاه كرد . جناب گفت : آرى ، او عيسى بن زيد است . سفيان از جا پريد و رو به روى عيسى نشست و با او معانقه كرد و به شدّت گريست و از جواب ردّى كه به او داده بود ، پوزش خواست . سپس در همان حال كه مى گريست ، جواب سؤال او را داد و آن گاه رو به ما كرد و گفت : علاقه به فرزندان فاطمه و ناراحتى از رعب و وحشت و كشتار و آوارگى اى كه بر سر آنان آمده است ، هر كس را كه ذرّه اى ايمان در قلبش باشد ، به گريه مى اندازد . سپس به عيسى گفت : پدرم فدايت باد! برخيز و خودت را مخفى كن تا از اينها گزندى به تو نرسد . ما برخاستيم و پراكنده شديم .