دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٥١
١١٩٢.مقاتل الطالبيّين ـ به نقل از محمّد بن اسماعيل ـ :از جدّم موسى بن عبد اللّه شنيدم كه مى گفت : در سياه چالى زندانى شديم ، به طورى كه وقت هاى نماز را تنها از طريق جزءهايى كه على بن حسن بن حسن بن حسن قرائت مى كرد ، تشخيص مى داديم .
١١٩٣.مقاتل الطالبيّين ـ به نقل از موسى بن عبد اللّه بن موسى ـ :على بن حسن، در زندانِ ابو جعفر (منصور دَوانيقى) در حال سجده از دنيا رفت . عبد اللّه گفت : برادرزاده ام را بيدار كنيد ؛ چون فكر مى كنم در حال سجده خوابش برده است . امّا چون او را تكان دادند ، ديدند از دنيا رفته است . عبد اللّه گفت : خدا از تو خشنود بادا! من مى دانستم تو بيم آن دارى كه در اين جا بميرى .
١١٩٤.مقاتل الطالبيّين ـ به نقل از محمّد بن منصور مرادى ـ :يحيى بن حسين بن زيد گفت : به پدرم گفتم : پدر جان! من دوست دارم عمويم عيسى بن زيد را ببينم ؛ زيرا براى فردى چون من، زشت است كه چنان پيرى از بزرگان خود را ملاقات نكند . پدرم مدّتى مرا از اين كار باز مى داشت و مى گفت : چنين ملاقاتى بر او سنگين مى آيد و مى ترسم چون دوست ندارد تو او را ديدار كنى ، منزل خود را به جاى ديگر منتقل كند و تو با اين كار ، موجب ناراحتى و زحمت او شوى . من همچنان با پدرم مدارا و مهربانى مى كردم، تا اين كه سرانجام به اين كار، رضايت داد و اسباب سفر مرا به كوفه فراهم كرد و به من گفت : چون به كوفه رسيدى ، سراغ محلّه «بنى حَى» را بگير و وقتى آن جا را به تو نشان دادند ، به فلان كوچه برو . در ميانه كوچه ، منزلى خواهى ديد كه درِ آن ، چنين و چنان است . آن در را نشانى كن و دور از آن منزل ، در ابتداى كوچه بنشين . هنگام غروب آفتاب ، مردى به طرف تو خواهد آمد ميان سال و بلندقامت و داراى چهره اى باريك و كشيده . بر پيشانى اش اثر سجده است و جبّه اى پشمى به تن دارد و با شتر خود ، سقّايى مى كند . او از سقّايى بر گشته و شترش را مى راند و با هر قدمى كه بر مى دارد و مى گذارد ، ذكر خداى عز و جل مى گويد و اشك هايش جارى است . برخيز و به او سلام كن و با وى معانقه نما . او همچون يك جانور صحرايى از تو خواهد رميد ؛ امّا تو خودت را به او معرّفى كن و نسبتت را برايش باز گو . در اين صورت آرام مى گيرد و مدّت ها با تو سخن مى گويد و در باره همه ما از تو مى پرسد و تو را از اوضاع و احوالِ خودش آگاه مى سازد . از نشستن با تو خسته نمى شود ؛ امّا تو زياد مزاحمش نشو و با او خداحافظى كن . از تو خواهش خواهد كرد كه ديگر به سراغش نروى و تو به اين دستور او عمل كن ؛ زيرا اگر دوباره نزدش بروى ، خودش را از تو پنهان مى كند و از تو مى گريزد و محلّ سكونت خود را تغيير مى دهد و اين كار ، موجب رنج و زحمت او مى شود . من گفتم : دستور شما را به كار مى بندم . آن گاه پدرم مرا عازم كوفه كرد و من خداحافظى كردم و به راه افتادم . چون وارد كوفه شدم ، نزديك غروب به كوچه بنى حَى رفتم و ابتدا درِ منزلى را كه پدرم برايم توصيف كرده بود ، شناسايى كردم و بيرون از كوچه نشستم . آفتاب كه غروب كرد ، ديدم شتر خود را مى راند و مى آيد . او همان گونه بود كه پدرم براى من توصيف كرده بود . هر قدمى كه بر مى داشت و مى گذاشت ، لبانش به ذكر خدا مى جنبيد و اشك هاى او در ديدگانش مى گشت و گاهى قطراتى از آن به زمين مى ريخت . من برخاستم و او را در آغوش كشيدم ؛ امّا او مانند يك جانور صحرايى كه از انسان وحشت مى كند ، از من وحشت كرد . گفتم : عمو جان! من يحيى بن حسين بن زيد ، برادرزاده شما هستم . در اين وقت ، مرا بغل كرد و آن قدر گريست كه گفتم مُرد . سپس شترش را خواباند و در كنار من نشست و در باره يكايك مردان و زنان و كودكان خانواده اش پرسيد و من اوضاع و احوال آنها را برايش شرح مى دادم و او مى گريست . سپس گفت : فرزندم! من با اين شتر، آب مى كشم و از درآمد آن ، مزد شتر را به صاحبش مى دهم و با بقيّه آن، امرار معاش مى كنم . گاهى اوقات ، مانعى پيش مى آيد كه نمى توانم آب كشى كنم . از اين رو، به صحرا ـ يعنى پشت كوفه ـ مى روم و از سبزى هايى كه مردم دور مى ريزند ، بر مى دارم و رفع گرسنگى مى كنم . من با دختر اين مرد، ازدواج كردم و او هنوز هم نمى داند من كيستم . همسرم دخترى به دنيا آورد و آن دختر، بزرگ شد و به سنّ بلوغ رسيد و او هم مرا نمى شناخت و نمى دانست كيستم . مادرش به من گفت : پسر فلان سقّا ـ كه مردى از همسايگان ماست و آب كشى مى كند ـ به خواستگارى دخترت آمده است و وضع زندگى شان از ما بهتر است . دخترت را به همسرى او در آور . همسرم اصرار مى كرد ؛ امّا من نمى توانستم به او بگويم كه اين كار، درست نيست و پسر او مناسب دختر ما نيست و وضعيت من لو مى رود . او همچنان اصرار مى كرد و من پيوسته از خدا مى خواستم كه خودش كارسازى كند، تا اين كه پس از چند روز، دخترم مُرد . فكر نمى كنم براى هيچ چيزِ دنيا اين قدر اندوهگين شده باشم كه براى مرگ دخترم شدم ؛ زيرا او مُرد و از نسبت خود با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آگاه نشد . او سپس مرا سوگند داد كه بروم و ديگر پيش او بر نگردم و با من خداحافظى كرد . بعد از اين ملاقات ، بار ديگر به همان جايى كه منتظرش نشسته بودم بر گشتم تا مجدّداً او را ببينم ؛ امّا نديدمش و اين ، آخرين ديدار من با او بود .