دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤٧
١١٨٩.شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد: روايت شده است كه امام باقر عليه السلام به يكى از يارانش فرمود : «فلانى! ما چه ستم ها و دشمنى هايى از قريش ديديم و چه ستم ها كه شيعيان و دوستداران ما از مردم ديدند! پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پيش از آن كه از دنيا برود ، فرموده بود كه ما از خود مردم به آنان سزاوارتريم ؛ امّا قريش ، عليه ما هم داستان شدند و كار [امامت و خلافت ]را از جايگاهش خارج ساختند و آنچه را كه حق و حجّت ما بود ، در اختيار خويش گرفتند و با آن در برابرِ انصار، حجّت آوردند . سپس قريش ، آن [پيشوايى و خلافت ]را در ميان خود، دست به دست كردند، تا اين كه سرانجام، اين حق به خود ما باز گشت ؛ امّا بيعت ما را شكستند و در برابرمان پرچم جنگ برافراشتند و امير مؤمنان عليه السلام پيوسته با رنج و مشقّت ، دست به گريبان بود، تا آن كه به شهادت رسيد . پس از او ، با فرزندش حسن ، بيعت و پيمان بسته شد ؛ امّا به وى خيانت شد و [در برابر دشمن ]وادار به تسليم گرديد و عراقيان بر وى شوريدند، تا جايى كه به پهلويش خنجر زدند و اردوگاهش غارت شد و خلخال از پاهاى مادران فرزندانش در آوردند . از اين رو ، [ناچار ]با معاويه صلح كرد و خون خود و خون خانواده اش را كه در اقليّتِ تمام به سر مى بردند ، حفظ كرد . سپس بيست هزار نفر از مردم عراق با حسين عليه السلام بيعت كردند ؛ امّا به او خيانت كردند و در برابرش برخاستند و در حالى كه بيعت او را به گردن داشتند ، او را به قتل رساندند . از آن پس ، ما اهل بيت، همچنان مورد قهر و ستم واقع مى شويم ، از حقّ خود، دورمان مى كنند و مورد خوارى قرار مى گيريم ، محروم مى شويم و كشته مى شويم، در رعب و وحشت به سر مى بريم و جان ما و جان شيعيانمان در امان نيست ؛ امّا دروغگويان و منكران [حقّ ما] ، به سبب دروغگويى و انكارشان، موقعيتى يافته اند كه به واسطه آن ، مقرّب درگاه حكمرانان خود و قاضيان جور و كارگزاران نابه كار در هر شهرى هستند ؛ چرا كه آنان (دروغگويان و منكران) ، براى اينان روايت هاى جعلى و دروغ مى گويند و از قول ما سخنان و كردارى نقل مى كنند كه ما آنها را نگفته ايم و انجام نداده ايم و هدفشان [از نقل اين روايت ها و سخنان و كردار]، اين است كه ما را منفور مردم گردانند . بيشترين و بدترين اين اعمال ، در زمان معاويه پس از درگذشت حسن عليه السلام اتّفاق افتاد ؛ زيرا در آن زمان، شيعيان ما در هر شهر و نقطه اى به قتل رسيدند و هر كس به صِرف اين كه مظنون [به شيعه بودن] واقع مى شد ، دست و پاهايش قطع مى گرديد و اگر معلوم مى شد كسى دوستدار و علاقه مند به ماست ، يا زندانى مى شد ، يا اموالش به غارت مى رفت و يا خانه اش ويران مى گشت . در زمان عبيد اللّه بن زياد ، قاتل حسين عليه السلام ، بلا [و مصيبت]، هر لحظه شديدتر و بيشتر مى شد . سپس حَجّاج آمد و همه آنها (دوستداران و شيعيان على و اهل بيت عليهم السلام ) را از دَم تيغ گذراند و با كمترين سوءظن و تهمتى، ايشان را دستگير و مجازات مى كرد، تا جايى كه اگر به كسى مى گفتند : «زنديق» يا «كافر»، اين را خوش تر از آن مى داشت كه به او گفته شود : «شيعه على» .