سيره اخلاقى معصومين - الهامى نيا، على اصغر - الصفحة ١٠٠
را مىدوشيد و به ديگران در آسيا كردن غله كمك مىكرد. «١» عبداللَّه بن عباس مىگويد: چون امير مؤمنان (ع) عازم جنگ جمل بود. در ذوغار به خدمتش رسيدم. ديدم مشغول دوختن كفش خود است. «٢» شخص مشهورى به نام محمد بن منكدر روزى به يارانش گفت:
«خواستم محمد بن على (ع) را اندرز دهم؛ ولى او مرا اندرز داد.» گفتند:
چگونه؟ گفت: «در ساعتى بسيار گرم در حوالى مدينه با امام باقر (ع) روبه رو شدم؛ با خود گفتم:، شگفتا! بزرگى از قريش در چنين وضعيتى در پى دنيا است.» به او نزديك شدم و سلام كردم عرق از سر و رويش مىريخت. گفتم:
«بزرگى از بزرگان قريش در اين ساعت گرم در پى دنيا است. فكر كردهاى اگر در اين حالت، عمرت به پايان رسد، چه خواهى كرد؟» پاسخ داد: «اگر در چنين حالتى مرگم فرا رسد، در اطاعت خدا هستم و با كسب حلال، خود و عيالاتم را از نياز به تو وامثال تو بازداشتهام. بيم آن دارم كه اجلم هنگامى در رسد كه در معصيت خدا باشم!» گفتم: «درود خدا بر تو! راست مىگويى! من قصد اندرز به شما داشتم، ولى شما مرا اندرز دادى. «٣» در منطق اهل بيت (ع)، كار و تلاش، صرف نظر از درآمد حلال و امرار معاش، فضيلتى خدايى به شمار مىآيد. به همين دليل، در صورت عدم نياز بيكار نمىماندند. امام صادق (ع) فرمود:
من در برخى از اراضى مزروعى خود به حدى كار مىكنم كه عرق مىريزم با