سيره اخلاقى معصومين - الهامى نيا، على اصغر - الصفحة ٩٤
خوارى دشمن نمايان مىساختند، تا شايد چشم نابيناى دلشان براى لحظهاى هم كه شده حقايقى را مشاهده كند. حضرت باقر (ع) فرمود:
روزى عبدالملك، گرد خانه خدا مىگشت و مشاهده كرد كه حضرت سجاد (ع) چند قدم جلوتر مشغول طواف است. خليفه ديكتاتور اموى پس از اتمام طواف در جايگاه مخصوص خود نشست. به دستور او امام را احضار كردند. او به امام گفت: اى على بن الحسين! من كه قاتل پدر تو نيستم. چرا نزد ما نمىآيى. امام (ع) در پاسخ او فرمود: قاتل پدر من با كار خود دنياى پدرم را از بين برد. در برابر، آخرت خودش نيز تباه گشت. تو نيز اگر به چنين معاملهاى مايلى هر كارى دوست دارى، انجام ده. عبدالملك گفت: من چنين كارى نخواهم كرد، ولى تو نزد من آى تا از دنياى ما بهرهمند گردى. امام (ع) نشست و دامن پيراهن خود را گشود و گفت: پروردگارا حرمت و جايگاه دوستانت را به اين مرد نشان بده.
در اين حال، دامن آن حضرت از درّ و جواهرى كه چشمها را خيره مىكرد، پر شد.
آنگاه امام خطاب به عبدالملك گفت: كسى كه چنين حرمتى نزد خدا دارد، چرا به دنياى شما نياز داشته باشد! سپس فرمود: خدايا من احتياجى به اين جواهر ندارم، آن را پس بگير. «١» توصيه به حفظ عزّت نفس پيامبر و امامان (ع) همان طور كه خود، سرافراز و عزيز زندگى مىكردند، دوست داشتند كه ديگران بويژه پيروانشان نيز با عزّت و سربلندى زندگى كنند و ننگ و ذلت را نپذيرند. از اين رو، با سخن و سيره خويش در مقام تثبيت عزّت و شرف در جامعه اسلامى بودند. رسول خدا (ص) فرمود: