سيره اخلاقى معصومين - الهامى نيا، على اصغر - الصفحة ١٥٤
كمى عقب ماند؛ ولى پس از لحظاتى خود را به اربابش رساند. مرد خشمگين شد و به غلام پرخاش كرد و به مادرش دشنام داد. امام صادق (ع) با مشاهده اين كار، دست بر پيشانى زد و فرمود: «سبحان اللَّه! من مىپنداشتم تو مردى پرهيزگارى و اينك مىبينم كه چنين نيستى! چرا به مادر اين بنده خدا دشنام مىدهى؟» مرد عذر آورد كه مادر غلام مسلمان نيست. امام فرمود: «كافران نيز براى خود رسم ازدواج دارند و اگر طبق آن با يكديگر ازدواج كنند، نبايد به آنها نسبت ناروا داد. برو از من دور شو!» «١» نقل كردهاند كه متوكل عباسى، نيمه شبى امام هادى (ع) را احضار كرد.
خود مشغول ميگسارى بود و جام شرابى نيز به امام تعارف كرد. امام نپذيرفت و فرمود: «به خدا سوگند هرگز شراب نياشاميده و نخواهم نوشيد.» آن گاه اشعارى درباره فرجام دنيا پرستى و غفلت از آخرت براى متوكل خواند به گونهاى كه او را منقلب كرد. متوكل آن قدر گريست كه اشك پهناى صورتش را خيس كرد و حاضران نيز گريستند و امام را با عزت و احترام به خانه بازگرداندند. «٢»