ده رساله محقق بزرگ فيض كاشانى - فيض كاشانى - الصفحة ٢٤٦ - زلف
|
ز قدّش راستى گفتم سخن دوش |
سر زلفش مرا گفتا كه خاموش |
|
|
كجى بر راستى زو گشت غالب |
وز او در پيچش آمد راه طالب |
|
و هر چه در مراتب كثرت مىبينى به حقيقت حلقهاى است از حلقههاى بىنهايت آن زلف، و هر دل كه به هوى و هوسى در پيداست، به حلقهاى از حلقههاى آن زنجير گرفتار است با آنكه خلاصى از قيد تعيّن خود ندارد و بخودى خود كه تارى از آن زلف است پاى بند و مانده از رفتار است.
|
همه دلها از آن گشته مسلسل |
همه جانها از او بوده مقلقل |
|
|
معلق صد هزاران دل ز هر سو |
نشد يك دل برون از حلقه او[١] |
|
|
گر او زلفين مشگين بر فشاند |
به عالم در يكى كافر نماند |
|
|
و گر بگذاردش پيوسته ساكن |
نماند در جهان يك نفس مؤمن |
|
|
حديث زلف جانان بس دراز است |
چه شايد گفت از او چه جاى راز |
|
|
مپرس از من حديث زلف پر چين |
مجنبانيد زنجير مجانين |
|
و از تغييرات و تبديلات سلسله موجودات كه هر ساعتى به نوعى و حقيقتى ديگر است به بىقرارى زلف تعبير كنند گاه كثرت از وجه وحدت دور شود و صبح توحيد روى نمايد و گاه وجه وحدت در كثرت مستور گردد و شام شرك در آيد.
|
نيابد زلف او يك لحظه آرام |
گهى بام آورد گاهى كند شام |
|
[١] - در نسخه خطى ديگر چنين است: معلق صد هزاران دل از آن سو( ف).