قصه در قرآن - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٥٩ - نكته
است؛ زيرا در تاريخ نگارىهاى به جاى مانده، توصيف دربار و شكوه و جلال و افتخارهاى حكمرانان و خوشگذرانىهاى آنان اهميت داشته است. تاريخ به اوضاع و احوال اجتماعى مردم توجهى ندارد؛ مگر آنجا كه مرتبط با احوال پادشاهان و در حاشيه كار آنان باشد؛ بنابراين تاريخ قديم، تاريخ شاهان است، نه مردمان؛ عكس نامى كه طبرى براى تاريخ خود انتخاب كرده است.[١]
براى نمونه، كوچ عبرانيان (بنى اسرائيل) به مصر، مسئلهاى انكارناپذير است و حال آنكه در تاريخ مصر باستان به آن اشارهاى نشده است. همچنين شخص موسى و هارون و پيش از آن، يوسف و برادرانش و يعقوب، چيزى نيست كه بتوان از آن در تاريخ مصر چشم پوشى كرد؛ با وجود اين در نوشتههاى قديمى مصر، سخنى از آن به ميان نيامده است.
آيا چون در كتيبههاى اهرام مصر از اين امور سخنى به ميان نيامده است، مىتوان بر بسيارى از اين حقايق ترديدناپذير، خط بطلان كشيد و آن را ناديده گرفت؟ آيا مىتوان از حادثه خروج موسى با بنى اسرائيل به مقصد سرزمين فلسطين چشم پوشيد؟ وى از دريا گذشت و در مسير حركت به صحراى سينا، از تنگهاى در درياى سرخ در منطقهاى نزديك خليج سوئز عبور كرد. شايد در گذشته، آنجا به درياچه مرّه متصل بوده و پس از آن، سرزمين خشكى شده است و موسى آن را گذرگاهِ عبور قومش قرار داد. اين گذرگاه تا امروز نيز به عيون موسى معروف است.[٢]
افزون بر اين، نام و ياد ابراهيم و دو فرزندش، اسحاق و اسماعيل و نيز موسى و
[١] . وى تاريخش را« تاريخ الأمم والملوك» ناميده است؛ يعنى تاريخ ملتها و دولتها و حال آنكه از اوضاع و احوال ملتها در آن سخن نگفته است؛ مگر آنچه با شئون سران و حاكمان و اقدامات خودسرانه آنها مربوط مىشده است.
[٢] . بنگريد به: قصص الانبياء، عبدالوهّاب نجّار، ص ٢٠٣.