قصه در قرآن - معرفت، محمد هادى - الصفحة ١٠٣ - غروب خورشيد در چشمهاى گل گون
|
قد كان ذوالقرنين عمر و مسلماً |
مَلِكاً تدين له الملوك و تحشر[١] |
|
|
فأتى المشارق و المغارب يبتغي |
اسباب ملك من حكيم مرشد[٢] |
|
|
فرأى مغيب الشمس عند مغابها |
في عين ذي خُلُب وثَأطٍ حِرْمِدٍ[٣] |
|
ابن عباس پرسيد: «خُلُب چيست؟» گفت: «در زبان حمير، يعنى گِل.» پرسيد: «ثأط چيست؟» گفت: «لجن يا همان گِل شُل و سياه رنگ.» پرسيد:
«حِرْمِد چيست؟» گفت: «سياه.»[٤] آن گاه ابن عباس غلامش را خواند و گفت: «قلمى بياور و گفتههاى اين مرد را بنويس.»[٥]
دكتر خضر مىنويسد:
كاوش علمى جغرافيايى، چگونگى پيدايش شهرهاى قديمى مانند «افسوس» و «ملطيه» را در خليج ازمير پىجويى كرده و دريافته است كه اين توده سياهرنگى كه كورش هنگام تماشاى غروب خورشيد، ديد خليج ازمير را گلآلود كرده، گلولاىهاى رسوب كردهاى است كه بخش گستردهاى از اين خليج را پوشانده است. همچنين «افسوس» و «ملطيه» كه در گذشته دو بندر بودند، اكنون كيلومترها از ساحل دورند. بندر «ازمير» نيز با رسوباتى كه رود «غديس» به نزديكى شمال آن مىآورد، پر از گل و لاى شد. در سالهاى اخير، دولت تركيه ناچار شد آبهاى اين رود را از
[١] . همانا عمرو ذوالقرنين پادشاه مسلمانى بود كه همه شاهان گوش به فرمان او بودند و در برابرش صف مىبستند.
[٢] . او به شرق و غرب گيتى سفر كرد و راههاى فرمانروايى را از حكيمى كه راهنماى او بود، مىجست.
[٣] . پس نهان شدن خورشيد در نهانگاه خويش را ديد كه چشمهاى داراى گل و لجن سياه رنگ است.
[٤] .« حِرْمِد» يا« حَرْمَدْ» يعنى آنچه رنگ و بويش تغيير كرده و متمايل به سياهِ زغالى رنگ شده باشد.
[٥] . بنگريد به: تفسير عبدالرزاق، ج ٢، ص ٣٤٤ و ٣٤٥، شماره ٧١٢ و ٧١٣؛ تفسير ابن ابى حاتم، ج ٧، ص ٢٣٨٣، شماره ١٢٩٤٧ و ١٩٩٤٨؛ الدرّ المنثور، ج ٥، ٤٥١؛ تفسير قرطبى( الجامع لأحكام القرآن)، ج ١١، ص ٤٩.