فلسفه اخلاق - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٦
عقل میگوید امانت به خرج بده برای فلان مصلحت یک جا آن مصلحت وجود ندارد ، میگوید نه ، اینجا دیگر امانت به خرج نده یا میگوید راست بگو به خاطر فلان مصلحت یک جا آن مصلحت از دست میرود ، میگوید نه ، اینجا دیگر راست نگو ، اینجا جای دروغ گفتن است [ کانت میگوید ] این که اخلاقیون گاهی اجازه میدهند بر خلاف اصول اخلاقی رفتار بشود علتش این است که اینها نخواسته اند از وجدان الهام بگیرند ، خواسته اند از عقل دستور بگیرند این عقل است که دنبال مصلحت میرود ، وجدان ، این حرفها سرش نمیشود ، او میگوید راست بگو ، یک حکم مطلق و بلاشرط و بدون هیچ قیدی ، به اثر و نتیجه اش کار ندارد میگوید : راست بگو ولو برای تو نتایج زیان آور داشته باشد ، و دروغ نگو ولو منافع زیادی برای تو داشته باشد او اساسا این حرفها در کارش نیست ، میگوید مطلقا راست بگو و مطلقا دروغ نگو . گفت : در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست در اندرون ما خدا یک چنین قوه آمر و فرماندهی قرار داده با یک سلسله فرمانها و تکلیفها ، که از درون ما به ما فرمان اخلاقی میدهد به عبارت دیگر ، بشر " تکلیف سر خود " به دنیا آمده ( میبینید بعضی از پالتوها را میگویند پالتوهای آستین سر خود ) دیگران میگویند انسان مستعد تکلیف به دنیا آمده ، قابل برای اینکه بعدها مکلف بشود به دنیا آمده است ، کانت میگوید اصلا بشر مکلف به دنیا آمده ، تکالیفهایش همراه خودش هست ( البته مقصود تکلیفهای غیر وجدانی نیست ، پاره ای از تکلیفات است او فقط تکلیفهای اخلاقی را میگوید ) انسان " تکلیف سر خود " به دنیا آمده است یعنی پاره ای از تکلیفها در درون