فلسفه اخلاق - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٠
اخلاق این است که حاکم بر وجود انسان طبیعت نباشد ، یعنی شهوت و غضب و هیچیک از غرائز طبیعی نباشد ، و هم و قوه واهمه نباشد ، خیال نباشد ، حاکم بر وجود انسان عقل باشد ، و اگر حاکم عقل باشد ، عقل به عدالت در انسان حکم میکند یعنی همان عدالتی را که افلاطون به شکل دیگری میگفت اینها در اینجا میگویند که عقل حظ هر قوه و استعدادی را بدون افراط و تفریط به او میدهد حالا چه مانعی دارد که یک قوه بیشتر گیرش بیاید و یکی کمتر ؟ اگر به افلاطون میگفتیم چه مانعی دارد ؟ میگفت : زیبایی به هم میخورد ، ولی امثال ملاصدرا چرا میگویند نباید افراط و تفریط در قوا و استعدادها باشد ؟ آیا آنها هم میگویند برای اینکه زیبایی بهم نخورد ؟ نه ، آنها میگویند : اگر غیر از این باشد آزادی عقل از بین میرود و نکته اساسی همین است میگویند عقل اگر بخواهد حاکم در میان همه قوا باشد به طوری که هیچ قوه ای تخطی نکند ، راهش فقط این است که این قوه ها را در مقابل یکدیگر قرار بدهد ، شهوت را در مقابل غضب ، غضب را در مقابل شهوت ، به طوری که این قوه ها خودشان یکدیگر را خنثی کنند یعنی نگهداری کنند ، که عقل در کمال راحتی بتواند فرمان بدهد اینها عدالت و حد وسط را از این جهت مزاج عقلی میدانند که اگر انسان از نظر ملکات در حد وسط باشد حکم عقل به سادگی اجرا میشود وقتی حکم عقل به سادگی اجرا شد ، بدن هیچوقت مزاحم روح نیست ، و آنوقت روح بدون هیچ مزاحمتی از ناحیه بدن کمالات خودش را کسب میکند پس ، از نظر اینها ، اخلاق یعنی تعادل میان قوا ، حد وسط ، ولی حد وسط برای چه ؟ آیا برای زیبائی ؟ نه ، آنها به زیبائی کار ندارند . حد وسط برای