فلسفه اخلاق - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٧
این حرف را کسی بگوید که برای انسان قدرتی مافوق طبیعت قائل است یعنی انسان را مقهور طبیعت نمیداند ، قاهر بر طبیعت میداند و طبیعت را اصل و روح را فرع نمیداند بلکه صحبت اصل و فرع نیست ، دو نیرو قائل است : طبیعت و ماوراء طبیعت در انسان و انسان به حکم آنکه شعله و فیضی است ماوراء طبیعی ، میتواند بر طبیعت خودش مسلط باشد و تصمیمش عین حرکات اتمها نباشد ، چیز دیگری باشد ، میتواند طبیعت را تغییر بدهد و بر طبیعت غلبه کند " انسان هیچ خودی ندارد غیر از آزادی " یعنی چه ؟ ! البته اینکه انسان هیچ سرشت و طبیعتی ندارد ، یک مقدار حرف درستی است ، و امشب قصد داشتم این مطلب را با فلسفه اسلامی بیان کنم مطلبی را که او تحت عنوان اصالت وجود گفته است ، علمای اسلام به نام اصالت وجود نمیشناسند ولی به نام دیگری بخشی از حرفهای او را گفته اند که انسان خودش وجود خود را میسازد ، انسان خودش وجود خود را انتخاب میکند یعنی انسان مانند اشیاء طبیعی نیست آنچه در طبیعت است همان چیزی است که خلق شده است جز انسان که همان چیزی است که بخواهد باشد ولی این معنایش این نیست که انسان فاقد سرشت و فطرت و طبیعت است ، بلکه به این معنی است که سرشت انسان چنین سرشتی است نه اینکه انسان سرشت و خودی ندارد [ به عبارت دیگر ] خود انسان خودی است که چنین اقتضایی دارد نه اینکه انسان چون خود ندارد چنین است . چون این بحث را دیشب وعده دادم ، برای اینکه امشب به سکوت مطلق برگزار نکنم فقط دو قسمت را خیلی مختصر صحبت میکنم .