فلسفه اخلاق - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٠
حد معین میخورم . چند لقمه به آخر مانده اراده میگوید کافی است ، از این بیشتر بخوری ناراحتی ایجاد میشود ، اگر چه میل داری به خوردن نخور ، دیگر نمیخورم در عاطفه های انساندوستی هم همین جور است ای بسا در مواردی عاطفه یک جور حکم میکند ، عقل و اراده جور دیگری حکم میکند عاطفه ، دلسوزی است ، دل آدم میسوزد ، ولی اراده و عقل دور اندیشی است آیه ای داریم در قرآن و شعری دارد سعدی آیه قرآن درباب زناکار است ، مرد زناکار و زن زناکار : « الزانیة و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما ماه جلده و لا تأخذکم بهما رأفة فی دین الله ان کنتم تؤمنون بالله و الیوم الاخر و لیشهد عذابهما طائفة من المؤمنین » [١] . میگوید زن زناکار و مرد زناکار را مجازات کنید ، تازیانه بزنید و گروهی از مؤمنین هم شاهد این منظره باشند ولی قرآن متوجه است که وقتی میخواهند یک انسان جانی را مجازات کنند خیلی افراد دلشان میسوزد ، میگویند خوب است که از مجازات صرف نظر بشود این یک احساس آنی است فکر نمیکند که اگر بنا بشود هر جانی از مجازات معاف بشود پشت سرش جنایت بعد از جنایت است که صورت میگیرد عاطفه میگوید مجازات نکن ، عقل و مصلحت میگوید مجازات بکن ، با اینکه اینجا عاطفه ، عاطفه غیر دوستی است و عاطفه خود دوستی نیست ولی عاطفه که منطق سرش نمیشود عاطفه ، دلسوزی است ، دست آدم را گرفته میگوید این کار رانکن عقل و مصلحت اینجا خشونت به خرج میدهد میگوید تو نمیفهمی ، تو نزدیک را میبینی و دور را نمیبینی ، اگر میتوانستی دور را مثل نزدیک ببینی چنین
[١] سوره نور ، آیه . ٢