فلسفه اخلاق - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٧
که به خاطر آن احساسات کاذب ممکن است احیانا گذشت و فداکاری هم داشته باشد ، ولی پایه و مبنا ندارد و به قول منطقیین با کوچکترین تشکیک مشکک زایل میشود مثلا یک سرباز را آنچنان در سربازخانه تربیت میکنند یعنی تحت تأثیر تلقین و القاء قرار میدهند که به راستی عاشق یک آب و خاک مخصوص میشود ولی اگر یک نفر آمد بیخ گوشش نشست و دو کلمه تشکیک کرد تمام این بنا فرو میریزد زیرا همه اش تلقین بوده و مبنا و اساسی نداشته است و اگر دیگری تشکیک نکند ، فهم خودش که بالا برود ، درس خوانده تر بشود ، عالمتر بشود ، عاقلتر بشود و بتواند مسئله را تجزیه و تحلیل بکند و میبیند همه آن حرفهایی که به او تلقین میکردند که به خاطر فلان هدف تو بیا جان خودت را بده ، سعادت خودت را بده ، لذت خودت را بده ، همه هستی خودت را بده ، [ پایه ای نداشته است ] چهار تا کتاب که خواند ، اندکی که فکرش روشن شد میگوید چرا ؟ برای چه ؟ مگر غیر از این است که من همه چیز را باید برای خودم بخواهم ؟ آخر چرا من میخواهم خودم را فدا بکنم ؟ برای چه ؟ همینکه آماده این " چرا " شد میبینید این تربیت تلقینی به کلی خراب میشود . رمز اینکه هر چه دنیا عالمتر میشود بی عقیده تر میگردد و پایبندیش به اصول اخلاقی کمتر میشود همین است که غالبا اصول اخلاقیی که به بشر تعلیم کرده اند منطق نداشته ، پشتوانه نداشته ، اعتبار نداشته ، پایه نداشته و بر اساس یک سلسله تلقینات بوده است در خانواده به او تلقین کرده اند ، از پدر و مادرش تقلید کرده ، در مدرسه همین طور ، وقتی که درس خوانده میشود و راجع به اصول اخلاقی فکر میکند ، با اینکه همیشه از این اصول حمایت میکند و میگوید عدالت اجتماعی چنین است ، راستی چنین ، امانت