فلسفه اخلاق - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٤
میگفت روزی من و پسرم در یک رستوران بودیم و من تازه از بیمارستان مرخص شده بودم نشسته بودیم پشت یک میز و پسرم مرتب بلند میشد و از من پذیرایی میکرد ، چای میآورد ، قهوه میآورد ، هی دور من میگشت یک زن و مردی هم که پنجاه شصت سالشان نشان میداد آن طرف نشسته بودند دیدم مراقب ما هستند و هی نگاه میکنند در این بین پسرم آمد رد بشود ، دیدم با او نجوا کردند ، سؤالهایی کردند و او هم جواب داد بعد پسرم آمد ، گفت میپرسند این کیست که تو اینجور داری خدمت میکنی ؟ شک نداشتند که من باید نوکر باشم و میخواهم در مقابل این کار خودم پول بگیرم گفتند تو چقدر پول میگیری که برای این شخص این جور خدمت میکنی ؟ گفتم این پدر من است گفتند خوب پدرت باشد ، مگر آدم برای پدرش باید مفت کار بکند ؟ ! گفتم : آخر این پدر من است من اینجا تحصیل میکنم ، پول تحصیل و خرج زندگی مرا او از ایران میفرستد دهانشان باز ماند ، گفتند : این کار میکند میفرستد تو خرج بکنی ؟ ! گفتم : آری باور نمیکردند کم کم آشنا شدند ، گفتند : " بله ما هم زن و شوهر هستیم ، دختر و پسری داریم ، دخترمان فلان جاست و پسرمان فلان جا و ما اکنون دو نفری تنها اینجا هستیم " ولی بعد که پسرم تحقیق کرد آنها اقرار کردند که ما سی سال پیش با همدیگر به اصطلاح آشنا شدیم و عشق همدیگر را در دلمان احساس کردیم ، گفتیم یک مدتی با هم معاشرت میکنیم اگر اخلاقمان با همدیگر جور در آمد ازدواج میکنیم همین طور سی سال گذشته است و بچه هم نداریم این دوره نامزدی ما سی سال طول کشیده است و هنوز به جایی نرسیده است . مسئله کمبود عواطف ، عجیب مسئله است در دنیا . آنها هم