فلسفه اخلاق - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٦
نداشت و جز جبر ماده و طبیعت چیز دیگری نمیتوانست در عالم باشد خود آزادی و اختیار انسان یکی از مصداقهای « من عرف نفسه عرف ربه » است ) ، آقای سارتر میگوید : من به دلیل اینکه انسان آزاد است میگویم پس خدایی نباید وجود داشته باشد چون اگر خدایی وجود داشته باشد انسان دیگر نمیتواند آزاد باشد چطور ؟ یک حرفی میزند که اصلا انسان تعجب میکند که واقعا اینها این قدر بی خبر و نا آگاهند ؟ ! میگوید : " اگر خدایی باشد معنایش این است که خدا یک ذهنی دارد و قبلا طبیعت من را در ذهن خودش تصور کرده ، و اگر من در ذهن خدا تصور شده باشم ، نمیتوانم آزاد باشم بلکه باید مجبور باشم ، همان جور باشم که در ذهن خدا بوده ام " آیا " ذهن " برای خدا اصلا معنی دارد ؟ ! او خدا نیست ، او یک موجودی است مثل توی سارتر که اسمش را گذاشتهای خدا .
رابطه آزادی انسان و وجود خدا
مسئله " قضا و قدر " مسئله ای است که بیش از هزار سال است که حل شده که با آزادی بشر کوچکترین منافاتی ندارد ، بلکه تنها با فرض خدا و قضا و قدر است که میتوان دم از آزادی انسان زد انسان به دلیل اینکه نفخه ای است الهی میتواند از جبر طبیعت آزاد باشد والا اگر انسان همین اندام است و اراده انسان قهرا زاییده همین حرکات اتمها و غیره است ، انسان جز " مجبور " چیز دیگری نمیتواند باشد " سارتر " میگوید : انسان یک اراده آزاد است میپرسیم : خود اراده از کجا پیدا شده ؟ اگر فکر و اراده انسان خاصیتهای جبری طبیعت و ماده باشد ، دیگر آزادی یعنی چه ؟ ! بگذار