فلسفه اخلاق - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٣
تشنگی بر حضرت غلبه کرده است که دیگر قدرت بپا خاستن ندارد . آسمان در
نظرش تاریک و تیره است دشمن میخواهد بریزد به خیام حرمش ، جرأت
نمیکند ، میگوید نکند حسین حیله جنگی به کار برده ، چون میدانستند که اگر
نیرو در بدن او باشد احدی نمیتواند در مقابل او مقاومت بکند یک کسی
میخواهد برود سر مقدسش را از بدنش جدا بکند ، جرأت نمیکند نزدیک بشود
نقشه چنین کشیدند که گفتند حسین مردی است غیور ، غیرش الله است ، محال
است که جان در بدنش باشد و بتواند تحمل کند که در زندگی او ریخته اند
به خیام حرمش آزمایش زنده بودن یا نبودن حسین این بود که ناگاه لشکر
هجوم آورد به طرف خیام حرم ابا عبدالله حضرت احساس کرد با زحمت روی
کنده های زانو بپا ایستاد ، ظاهرا با تکیه دادن به شمشیر خودش فریاد
مردانه اش در آن وادی بلند شد ( آنجا هم دم از غیرت و حریت میزند ) :
« و یلکم یا شیعة آل ابی سفیان انا اقاتلکم و انتم تقاتلوننی و النساء
لیس علیهن جناح » [١] ای خود فروختگان به آل ابی سفیان ! با من
میجنگید و من با شما میجنگم زن و بچه چه تقصیری دارند ؟ ! « کونوا احرارا
فی دنیاکم » [٢] اگر خدا را نمیشناسید ، اگر به معاد ایمان ندارید ، آن
شرفی که یک انسان باید داشته باشد کجا رفت ؟ ! حریت و آزادیتان کجا
رفت ؟ !
و لا حول و لا قوش الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله
الطاهرین باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله . . .
پروردگارا دلهای ما را به نور ایمان منور بگردان ، نفسهای ما را به
١ و[٢] مقتل خوارزمی ، ج ٢ ص ٣٣ - لهوف ( با ترجمه ) با اندک اختلافی ، ص . ١٢٠