اخلاق در قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٧
براى اين كه روشن شود هنگامى كه كار به دست نااهل بيفتد چگونه از يك مسأله منطقى و شرعى با ايجاد تحريفها و دگرگونيها سوءِ استفاده مىشود، كافى است كه به سخنى كه «كيوان قزوينى» (ملقّب به «منصور عليشاه» كه خود از اقطاب صوفيّه بود) در حدود اختيار قطب، آورده است، توجّه كنيد!
او مىگويد: حدود ادّعاى قطب ده مادّه است:
١- من داراى همان باطن ولايت هستم كه خاتمالانبياء داشت! ... جز اين كه او مؤسّس بود و من مروّج و مدير و نگهبانم!
٢- من مىتوانم عدّهاى را تكميل كنم به گونهاى كه روح قبائح را در تن آنها بميرانم يا از تن آنها بيرون كرده به تن ديگران (كفّار) بيندازم!
٣- من از قيود طبع و نفس آزادم!
٤- همه عبادات و معاملات مريدان بايد به اجازه من باشد!
٥- هر نامى را كه به مريدان تلقين كنم و اجازه دهم به دل يا به زبان بگويند، آن اسم خدا مىشود و بقيّه از درجه اعتبار ساقط است!
٦- معارف دينى و عقائد قلبى اگر با امضاءِ من باشد مطابق واقع است، والّا عين خطا است!
٧- من
«مُفْتَرضُ الطَّاعَةِ وَ لازِمُ الْخِدْمَةِ وَ لازِمُ الْحِفُظْ»
هستم!
٨- من در عقائد خود آزادم!
٩- من هميشه حاضر و ناظرِ احوال قلبىِ مريدم!
١٠- من تقسيم كننده بهشت و دوزخم! [١]
اين سخنان كه به هذيان شبيهتر است تا به بحث منطقى، گرچه شايد مورد قبول همه صوفيان نباشد ولى همين اندازه كه مىبينيم كسى كه خود را قطب مىدانسته به خود اجازه مىدهد چنين ترهاتى بگويد و چنان اختياراتى براى اقطاب قائل شود كه حتّى پيامبران بزرگ الهى مدّعىآن نبودند؛ كافى است كه بدانيم سوء استفاده كردن از مسأله نياز بهمعلّم
[١]. استوار نامه، صفحات ٩٥ تا ١٠٦ (باتلخيص)