اخلاق در قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٨٩ - فصل چهاردهم چهره ديگر ولايت و تأثير آن در تهذيب نفوس!
مىدهم. (و هر كدام را در جاى خود به كار مىگيرم.)
هشام در آخرين و مهمترين سؤال مقدّماتى خود پرسيد: آيا وجود اعضاء و حواس، ما را از قلب و عقل بىنياز نمىكند؟
گفت: نه. زيرا اعضاء و حواس ممكن است گرفتار خطا و اشتباهى شود؛ اين قلب است كه آنها را از خطا باز مىدارد.
اينجا بود كه هشام رشته اصلى سخن را به دست گرفت و گفت: «اى ابا مروان! (ابا مروان كنيه عمرو بن عبيد بود.) هنگامى كه خداوند متعال اعضا و حواسّ انسان را بدون امام و رهبر و راهنمايى قرار نداده، چگونه ممكن است جهان انسانيّت را در شكّ و ترديد و اختلاف بگذارد، و امامى براى اين پيكر بزرگ قرار ندهد؟»
عمرو بن عبيد در اينجا متوجّه نكته اصلى بحث شد و سكوت اختيار كرد، و بعد فهميد كه اين جوان پرسش كننده، همان هشام بن حكم معروف است، او را در كنار خود نشاند، و احترام شايانى نمود.
امام صادق عليه السلام بعد از شنيدن اين ماجرا در حالى كه خنده بر لب داشت به هشام فرمود:
«چه كسى اين منطق را به تو ياد داده است؟»
هشام عرض كرد: بهرهاى است كه از مكتب شما آموختهام.
امام صادق عليه السلام فرمود: «به خدا سوگند اين سخنى است كه در صحف ابراهيم و موسى عليه السلام آمده است.» [١]
آرى! امام به منزله قلب عالم انسانيّت است و اين حديث مىتواند اشاره به ولايت و هدايتهاى تشريعى او باشد يا تكوينى يا هر دو.
حديث معروف ابو بصير و همسايه توبه كارش گواه ديگرى بر اين مطلب است:
او مىگويد: همسايهاى داشتم كه از كارگزاران حكومت ظالم (بنى اميّه يا بنى عبّاس) بود و اموال فراوانى از اين طريق فراهم ساخته و به عيش و نوش لهو و شرابخوارى و دعوت گروههاى فساد به اين مجالس مشغول بود؛ بارها شكايت او را به خودش كردم
[١]. نقل با تلخيص و اقتباس از اصول كافى، جلد ١، صفحه ١٦٩، حديث ٣