حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٧٢
كس كه زمام امور جامعه را به دست گيرد، بر همه مسلمانان واجب و ضرور است و اگر كسى چنين رهبرى را نشناسد ، به مرگ جاهلى مُرده است ، بدون توجّه به اين كه ممكن است چنين رهبرى ، ستمگر و به گفته قرآن كريم از «ائمّه نار» [١] باشد؟! بديهى است كه همه زمامداران فاسد تاريخ اسلام ، براى اثبات حقّانيت خود و ثابت كردن وجوب اطاعت مردم از خود و استوارسازى پايه هاى حكومتشان ، به اين حديث مسلّم استناد مى جويند . از اين رو، مى بينيم حتّى معاويه پسر ابو سفيان نيز در شمار راويان اين حديث آمده است. همچنين، طبيعى است كه آخوندهاى دربارى با همان انگيزه، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را تفسير و با امامت ائمّه جور، تطبيق نمايند ؛ ليكن روشن است كه اين، بازى با الفاظ است ، نه بدفهمى و كژانديشى در مفهوم حديث . هرگز نمى توان باور كرد كه عبد اللّه بن عمر ، آن گونه كه در شرح نهج البلاغةى ابن ابى الحديد آمده است ، به دليل كج فهمى و ضعف بينش ، با امام على عليه السلام بيعت نكند ؛ ولى با تمسّك به حديث «مَن ماتَ بغير إمامٍ» كه خود نقل كننده آن است ، شبانه به ملاقات حجّاج بن يوسف برود تا با خليفه دوران، عبد الملك مروان، بيعت نمايد ؛ چرا كه نمى خواهد شبى را بدون داشتن امام به صبح آورد! آرى . كسى كه امير مؤمنان على عليه السلام را امام نداند و با او بيعت نكند ، بايد هم عبد الملك مروان را امامى بداند كه ترك بيعتش موجب كفر و رجعت به جاهليت است و بايد با آن خفّت و خوارى با پاى عامل سفّاك او (حجّاج بن يوسف) ، شبانه بيعت كند! عبد اللّه بن عمر به جايى رسيد كه يزيد پسر معاويه را ـ با آن همه ستمى كه به اسلام و خاندان پيامبر خدا روا داشت ـ ، مصداق «امامِ» مورد اشاره در حديث : «من مات بغير إمام» مى داند و مخالفت با او را موجب كفر و ارتداد مى شمُرَد . آورده اند كه پس از واقعه جانسوز كربلا، مردم مدينه در سال ٦٣ هجرى قيام كردند و اين قيام به واقعه «حَرّه» انجاميد . عبد اللّه بن عمر ، نزد عبد اللّه بن مطيع ـ كه
[١] ر .ك : قصص : آيه ٤١ .[٢] . صحيح مسلم : ج ٣ ص ١٤٧٨ ح ١٨٥١.