حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٧
٢٥٠٦.امام عسكرى عليه السلام : به پدرم ، امام هادى عليه السلام ، گفتم : آيا پيامبر خدا با يهوديان و مشركان ، زمانى كه وى را مورد عتاب قرار مى دادند ، مناظره مى كرد و آيا [هنگامى كه آنان محاجّه مى كردند] با آنان محاجّه مى نمود؟ فرمود : «آرى ، بارها و بارها ! از جمله آنها ، همانى است كه خدا از قول مشركان نقل كرده است : «و گفتند : «اين چه پيامبرى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود ؟! چرا فرشته اى به سوى او نازل نشده؟ ... از مردى افسون شده پيروى مى كنيد»» ؛ «و گفتند : «چرا اين قرآن ، بر مردى بزرگ از [آن] دو شهر ، فرود نيامده است؟»» . و نيز قول خداوند عز و جل كه مى فرمايد : «و گفتند : «هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد ، مگر اين كه برايمان از زمين ، چشمه اى بجوشانى ، يا چنان كه خود مى پندارى ، آسمان را پاره پاره بر سر ما بيفكنى ، يا خدا و فرشتگان را پيش ما حاضر كنى ، يا خانه اى از طلا داشته باشى ، يا به آسمانْ بالا بروى ، و البتّه [اگر هم بروى ،] ما به آسمان رفتنت را باور نخواهيم كرد ، مگر اين كه براى ما نوشته اى فرود آورى كه آن را بخوانيم»» . و در پايان ، به وى گفته شد : اگر تو همچون موسى عليه السلام پيامبر هستى ، در پىِ پرسش هايمان از تو ، بايد بر ما صاعقه اى فرود مى آمد ؛ چون پرسش هاى ما ، سخت تر از پرسش هاى قوم موسى است . جريان چنين بود كه روزى پيامبر خدا در مكّه ، در كنار كعبه نشسته بود . گروهى از رؤساى قريش ، از قبيل : وليد بن مغيره مخزومى ، ابو البخترى بن هشام ، ابو جهل ، عاص بن وائل سهمى ، عبد اللّه بن اميّه مخزومى و تعداد بسيارى كه دنباله رو آنان بودند ، گرد پيامبر صلى الله عليه و آله جمع شدند و پيامبر خدا با تعدادى از ياران خود بود و براى آنان ، قرآن مى خواند و امر و نهى الهى را بيان مى كرد . گروهى از مشركان به همديگر گفتند : جريان محمّد ، شدّت يافته [١] و خواسته هاش بالا گرفته است . بياييد شروع به سرزنش ، بى تاب ساختن ، توبيخ و استدلال بر ضدّ او كنيم و آنچه را كه آورده ، باطل سازيم تا قَدرَش بين يارانش كم شود و ارزشش در نزد آنان ، كوچك گردد . شايد از گم راهى و باطل و طغيانگرى و سرپيچى اى كه در آن گرفتار است ، جدا شود . اگر دست شست ، چه بهتر و اگر نه ، با شمشيرهاى برّان ، با وى برخورد خواهيم كرد . ابو جهل گفت : چه كسى كلامش را پى مى گيرد و مجادله مى كند ؟ عبد اللّه بن ابى اميّه مخزومى گفت : من به اين كار مى پردازم . آيا مرا براى شاخ به شاخ شدن و مجادله گرى با وى ، كافى نمى بينيد؟ ابو جهل گفت : چرا . پس همه با هم ، نزد پيامبر خدا آمدند . عبد اللّه بن ابى اميّه مخزومى با اين بيان شروع كرد : اى محمّد ! ادّعاى بزرگى كرده اى و سخنان عظيمى به زبان رانده اى . پنداشته اى كه تو فرستاده خداى جهانيان هستى؟ روا نيست فردى مثل تو ـ كه چون ما بشرى ، مثل ما مى خورى ، مثل ما مى نوشى و همچون ما در بازار قدم مى زنى ـ فرستاده پروردگار جهانيان و خالق همه مخلوقات باشد . پادشاه روم و ايران ، هيچ وقت جز پولداران و با شخصيّت ها را [به عنوان] نماينده نمى فرستند ؛ افرادى كه داراى قصرها ، خانه ، بارگاه ها ، خيمه ها ، بردگان و نوكران باشند . خداوند عالميان ، برتر از همه اينان است و اينان ، بندگان اويند . اگر تو پيامبر بودى ، بايد در كنارت فرشته اى مى بود كه ما مى ديديم و او تو را تصديق مى كرد ؛ بلكه بالاتر ، اگر خدا مى خواست پيامبرى براى ما بفرستد ، بايد فرشته اى مى فرستاد ، نه انسانى مثل خودمان . اى محمّد ! تو فقط مردى سِحر شده هستى و پيامبر نيستى . پيامبر خدا فرمود : «آيا چيز ديگرى هم براى گفتن دارى؟» . گفت : آرى . اگر خدا مى خواست پيامبرى براى ما بفرستد ، بايد آن كس را مى فرستاد كه بين ما مالدارتر است و زندگى اش بهتر است . اين قرآنى كه تو مى پندارى خداوند بر تو نازل كرده و تو را به عنوان پيامبر برگزيده ، بايد به يكى از بزرگان اين دو شهر (مكّه و طائف) فرو مى فرستاد : يا وليد بن مغيره در مكّه و يا عروة بن مسعود ثقفى در طائف . پيامبر خدا فرمود : «اى عبد اللّه ! حرف ديگرى هم دارى؟» . گفت : آرى . به تو ايمان نمى آوريم ، مگر آن كه در اين مكّه ، چشمه اى از زمين بجوشانى . مكّه زمينى كوهى با سنگ هاى ناهموار دارد . زمينش را صاف كن و حفّارى كن تا چشمه ها در آن جارى كنى ، كه ما به اين چشمه ها نيازمنديم . يا باغى از خرما و انگور داشته باش و از آن بخور و ما را هم بخوران و در بين آن نخل ها و انگورها ، رودهايى جارى ساز . يا آن گونه كه خود مى پندارى ، آسمان را چون پاره سنگى ، بر سر ما فرود آور ؛ زيرا خودت به ما گفتى : «و اگر پاره سنگى را در حال سقوط از آسمان ببينند ، مى گويند : ابرى متراكم است» . شايد ما همين را بگوييم . آن گاه ، گفت : يا خدا و همه فرشتگان را بياور . خدا و فرشتگان را روبه روى ما قرار بده ، يا خانه اى از گنج داشته باش و به ما هم از آن بده و ما را از آن ، بى نياز گردان . شايد ما طغيان كنيم ، چون تو به ما گفتى : «حقّا كه انسان ، سركشى مى كند ، همين كه خود را بى نياز پندارد» . آن گاه ، افزود : يا به آسمانْ بالا برو و البته ما ايمان به صعود تو نمى آوريم ، مگر كه نوشته اى براى ما بياورى كه در آن بخوانيم : از خداوند عزيز و حكيم ، خطاب به عبد اللّه بن ابى اميّه مخزومى و ديگر كسانى كه با وى هستند ، مبنى بر اين كه : به محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب ، ايمان بياوريد ؛ چون او فرستاده من است و حرف هايش را بپذيريد ، كه از ط��ف من است ! تازه ، اى محمّد ! نمى دانم اگر همه اينها را انجام دادى ، به تو ايمان بياورم يا نه ؛ بلكه اگر ما را به آسمان ببرى و درهاى آن را باز كنى و ما را به درون آن ببرى ، خواهيم گفت : فقط ديدگان ما را مست ساخته اى و سِحرمان كرده اى ! پيامبر خدا فرمود : «اى عبد اللّه ! آيا حرف ديگرى هم دارى؟» . گفت : اى محمّد ! آنچه گفتم ، بسنده و رساننده نيست؟ چيزى نمانده . نظرت را بگو و اگر دليلى دارى ، بيان كن و آنچه را خواستيم ، برايمان انجام ده . پيامبر خدا فرمود : «پروردگارا ! تو شنونده هر صدايى و آگاه بر همه چيز هستى ، و آنچه را كه بندگانت بگويند ، مى دانى» . پس خداوند بر وى چنين نازل كرد كه : اى محمّد ! «گفتند : «اين ، چه پيامبرى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟! چرا فرشته اى به سوى او نازل نشده تا با او ، بيم دهنده باشد؟! چرا از آسمان ، گنجى برايش افكنده نمى شود؟! چرا او باغى ندارد كه از آن بخورد؟!» و ستمكاران گفتند : «شما در حقيقت ، از مردى افسون شده ، پيروى مى كنيد»» . آن گاه ، خداوند فرمود : «ببين چگونه براى تو مثَل ها زدند و گم راه شدند و در نتيجه ، راه به جايى نمى توانند ببرند!» . آن گاه ، خداوند فرمود : اى محمّد ! «بزرگ [و خجسته] است كسى كه اگر بخواهد ، بهتر از اين را براى تو قرار مى دهد ؛ باغ هايى كه جويبارها از زير [درختان] آن روان خواهد بود ، و براى تو كاخ ها پديد مى آورد» . همچنين به وى فرو فرستاد : اى محمّد ! «و مبادا تو برخى از آنچه را كه به سويت وحى مى شود ، ترك كنى و سينه ات بدان تنگ گردد كه [مخالفانت ]مى گويند : «چرا گنجى [از آسمان] براى او فرستاده نمى شود يا فرشته اى همراه او نمى آيد؟!» . همانا تو فقط هشدار دهنده اى و حاكم و نگهبان هر چيز ، خداست» . نيز خطاب به وى ، چنين فرو فرستاد : «و گفتند : «چرا فرشته اى بر او نازل نشده است؟» و اگر فرشته اى فرود مى آورديم ، قطعا كارى تمام شده بود و آنان ديگر لحظه اى مهلت نمى يافتند . و اگر او (پيامبر) را فرشته قرار مى داديم ، او را مردى [از جنس بشر] قرار مى داديم و امر را همچنان بر آنان ، مشتبه مى ساختيم» . پيامبر خدا فرمود : «اى عبد اللّه ! [درباره] آنچه گفتى كه من مثل شما غذا مى خورم و پنداشتى به خاطر اين ، نبايد فرستاده[ ى خدا] باشم ، بدان كه اختيار ، دست خداست . هر چه بخواهد ، مى كند و به هر چه اراده كند ، حكم مى كند . او ستايش شده است . نه تو و نه هيچ كس ، حقّ اعتراض به او ، در چرايى و چگونگى ندارد . نمى بينى كه خداوند چگونه پاره اى را فقير و پاره اى را غنى ساخته ؛ بعضى را عزيز و بعضى ديگر را ذليل كرده ؛ گروهى را سالم و گروهى را بيمار گردانده ؛ عدّه اى را شرف داده و عدّه اى را فرودست نموده ؛ در حالى كه همه ، از جمله كسانى هستند كه غذا مى خورند؟ فقيران حق ندارند كه بگويند : چرا ما را نيازمند و آنان را بى نياز ساختى ؟ فرودستان هم حق ندارند كه بگويند : چرا ما را فرودست ساختى و آنان را برترى دادى ؟ نه زمينگيران و ناتوانان مى توانند بگويند : چرا ما را زمينگير و ناتوان و آنان را سالم گردانيدى ؟ و نه ذليلان حق دارند كه بگويند : چرا ما را ذليل و آنان را عزيز گردانيدى؟ و نه زشتْ صورتان مى توانند بگويند : چرا ما را زشتْ چهره و آنان را زيبا آفريدى ؟ اگر اينان چنين بگويند ، به خدا اعتراض كرده اند و با او در دستورهايش درگير شده اند و به او كفر ورزيده اند ، و حتما پاسخ خدا اين خواهد بود كه : من ، پادشاهى فرودآور و بلند كننده ، بى نياز كننده و نيازمندساز ، عزيزكننده و ذليل ساز ، سالم آفرين و بيمار كننده هستم و شما بنده هستيد . جز تسليم در برابر من و پذيرفتن دستور من ، چاره اى نداريد . اگر تسليم شويد ، بندگانى مؤمن خواهيد بود و اگر باور نكنيد ، به من كافر شده ايد و به كيفر من ، جزو هلاك شوندگان خواهيد شد» . آن گاه ، خداوند ، چنين نازل كرد كه : اى محمّد ! «بگو : من بشرى همانند شمايم» ؛ يعنى غذا مى خورم ؛ «ولى به من وحى مى شود كه خداى شما خداى يگانه است» . يعنى به آنان بگو : در بشر بودن ، مثل شمايم ؛ ولى خداوند ، مرا ويژه پيامبرى قرار داده ، نه شما را . همان گونه كه بعضى انسان ها را به بى نيازى ، سلامت و زيبايى ، ويژه كرد و ديگران را ويژه نساخت . بنا بر اين ، ويژه ساختن من [نه شما] به نبوّت را هم منكر نشويد . آن گاه ، پيامبر خدا فرمود : «[درباره] اين كلام تو كه مى گويى : پادشاه روم و پادشاه ايران ، جز مالدارانِ با شخصيّت را كه داراى قصرها ، خانه ها ، بارگاه ها ، خيمه ها ، بردگان و خدمتكاران هستند ، به نمايندگى نمى فرستند و خداوند جهانيان ، از همه اينان برتر است و آنان ، بندگان اويند ، [بايد بدانى كه ]خداوند ، تدبير و فرمان ويژه خود دارد . به گمان و پندار تو و به پيشنهاد تو كار نمى كند ؛ بلكه آنچه مى خواهد ، انجام مى دهد و بر آنچه اراده مى كند ، حكم مى كند ، و او ستايش شونده است . اى عبد اللّه ! خداوند ، پيامبرش را براى اين مى فرستد كه به مردم ، دينشان را ياد دهد ، آنان را به سوى پروردگارشان فرا خوانَد و جان خويش را در شب و روز ، به رنج اندازد . اگر پيامبر داراى قصرها باشد كه در آنها روى از ديگران بپوشاند و بندگان و خدمتكاران ، وى را از مردم بپوشانند ، آيا رسالت از بين نمى رود و كارها مختل نمى شود؟ نمى بينيد كه هنگامى كه پادشاهان خود را از مردم مى پوشانند ، چگونه فساد و زشتى ـ بدون آن كه [پادشان] بدانند و احساس كنند ـ گسترش مى يابد؟ اى عبد اللّه ! خداوند مرا در حالى كه مالى ندارم ، مبعوث كرده تا قدرت و توان او را به شما معرّفى كنم و اين كه او ياور فرستاده اش است و شما توان كشتن او و يا جلوگيرى از رسالتش را نداريد و اين موضوع ، در قدرت او و ناتوانىِ شما نمودى روشن دارد . به زودى خداوند ، مرا بر شما پيروز خواهد ساخت و بين شما قتل و اسارت را فزونى خواهد داد و مرا بر شهرهاى شما چيره خواهد ساخت ، مؤمنانى را از غير شما و غير كسانى كه با دين شما موافق هستند ، بر شما مسلّط خواهد ساخت» . سپس پيامبر خدا افزود : «و [درباره] اين سخن تو كه به من گفتى : اگر تو پيامبر بودى ، با تو فرشته اى مى بود كه تصديقت مى كرد و ما مى ديديم ؛ بلكه اگر خدا مى خواست پيامبرى بفرستد ، فرشته اى مى فرستاد ، نه بشرى چون ما را ، [بدان كه] حواسّ شما فرشته را مشاهده نمى كرد ؛ چون فرشته از جنس هواست و آشكار نمى شود و اگر با افزايش قدرت ديدتان ، آن را مى ديديد ، مى گفتيد : اين فرشته نيست ؛ بلكه بشرى مثل ماست ؛ چون به صورت انسان براى شما ظاهر مى شد تا با وى انس بگيريد و سخنش را بفهميد و خطابه و مقصود او را بشناسيد . چگونه مى فهميديد كه آن فرشته راست مى گويد و آنچه مى گويد ، درست است؟ پس خداوند ، بشرى را فرستاده و به دست وى ، معجزه هايى انجام داده كه در طبيعتِ انسانى هايى كه درون دلشان را مى دانيد ، نيست و با ناتوانى تان در مقابل آن ، مى دانيد كه آن معجزه است و همين ، گواهى از طرف خدا بر درستى پيامبر است . نيز اگر فرشته اى را ظاهر مى كرد و به وسيله او معجزه هايى مى نمود كه بشر از آن ناتوان بود ، در اين كار ، نشانى از آن نبود كه ديگر انواع فرشته ها از آن ناتوان هستند تا معجزه به شمار آيد . آيا نمى بينيد كه پرندگان كه پرواز مى كنند ، پرواز آنها معجزه به شمار نمى آيد ؛ چون پرندگان ، انواعى دارند كه همه مى توانند پرواز كنند ؛ ولى اگر انسانى مثل پرندگان پرواز كند ، اين كار ، معجزه است . بنا بر اين ، خداوند ، كار را براى شما آسان ساخته است و كار را به گونه اى قرار داده كه حجّتش بر شما تمام گردد ؛ ولى شما كار دشوارى كه هيچ حجّتى در آن نيست ، پيشنهاد مى كنيد» . آن گاه ، پيامبر خدا فرمود : «امّا اين كه مى گويى تو جز مردى سِحر شده نيستى چه طور چنين مى گوييد ، در حالى كه مى دانيد در تشخيص و خِرَد ، برتر از شمايم ؟! آيا از زمانى كه به دنيا آمدم تاكنون ـ كه چهل سالم تمام شده ـ هيچ بدنامى ، لغزش ، دروغ ، خيانت ، اشتباه گفتارى و يا كودنى اى در نظر ، از من ديده ايد؟ آيا مى پنداريد كسى در تمام اين مدّت ، به قدرت و توان خويش ، خود را نگه داشته است ، يا به قدرت خداوند؟ و اين ، همان است كه خدا مى فرمايد : «بنگر چگونه براى تو مَثَل ها زدند و گم راه شدند ، در نتيجه ، نمى توانند راهى بيابند» كه بشود با اين همه دلايل باطل فراوان ـ كه بطلان آنها براى تو روشن است ـ ، ناآگاهىِ تو را اثبات كنند» . سپس پيامبر خدا فرمود : «و [در پاسخ] اين سخن تو كه اگر اين قرآن ، بر يكى از بزرگان دو شهر (يعنى بر وليد بن مغيره در مكّه و يا عروة بن مسعود ثقفى در طائف) نازل مى شد ، بدان كه خداوند ، آن گونه كه تو مال دنيا را بزرگ مى شمارى ، بزرگ نمى شمارد . ارزشى كه [دنيا] براى تو دارد ، براى خدا ندارد ؛ بلكه اگر دنيا به مقدار بال پشه اى باشد ، جرعه اى از آن را به كافر و مخالف او نمى نوشاند . تقسيم رحمت خدا به دست تو نيست ؛ بلكه او خود ، تقسيم كننده رحمت هاى خويش است و با اراده خود ، در بين بندگان و كنيزكان ، كار مى كند . خداوند ، چون تو كه به خاطر مال وموقعيّت ، از شخصى مى هراسى ، از هيچ كس نمى ترسد و آن گونه كه تو در مال و مقام كسى طمع دارى و به اين انگيزه او را ويژه نبوّت مى سازى ، طمع ندارد و چون تو كه از روى هوا كسى را دوست مى دارى و آن را كه شايسته نيست ، مقدّم مى دارى ، دوست ندارد . او به عدل ، كارها را انجام مى دهد و براى برترين موقعيّت و جايگاه دينى ، كسى را جز آن كه در پيروى اش برتر و در خدمت كردن به او جدّى تر است ، بر نمى گزيند و در موقعيّت و رتبه دينى ، جز آن را كه در طاعت سست تر است ، عقب نمى اندازد . وقتى كه ويژگى اش چنين است ، به مال و به جاه نمى نگرد ؛ بلكه اين مال و موقعيّت ، از لطف اوست و هيچ كس از بندگانش نمى توانند بر وى ضربه كارى [٢] وارد كنند . بنا بر اين ، نبايد به وى گفته شود : وقتى بنده اى را به وسيله مال برترى دادى ، بايد به سبب نبوّت هم برترى بدهى ؛ چون هيچ كس نمى تواند وى را بر خلاف اراده اش مجبور كند و نمى توان به خاطر دادن نعمتى در گذشته ، او را به دادن نعمت جديد نيز ملزم ساخت . اى عبد اللّه ! نمى بينى كه خدا چگونه كسى را ثروتمند مى كند ، ولى چهره اش را زشت مى سازد؟ و چگونه چهره يكى را نيكو مى سازد ، ولى نيازمندش مى كند؟ و چگونه يكى را شرف مى بخشد و با اين حال ، او را نيازمند مى سازد؟ و چگونه يكى را بى نياز مى كند ، ولى فرودست مى سازد؟ اين ثروتمند ، نمى تواند بگويد : بايد زيبايىِ فلانى هم به گشادگىِ زندگى ام افزوده شود! و زيبا نيز نمى تواند بگويد : به زيبايى ام ، ثروت فلانى هم افزون شود ! شريف هم نمى تواند بگويد : مال فلانى به شرفم افزوده شود ! فرودست هم نمى تواند بگويد : به دارايى ام ، شرف فلانى اضافه شود ! حكم ، با خداست . هر گونه بخواهد ، تقسيم مى كند و به هر شكل كه اراده كند ، انجام مى دهد . او در اراده اش حكيم و در كارهايش ستوده است و اين ، مفهوم كلام خداست كه مى فرمايد : «و گفتند : چرا اين قرآن ، بر مردى بزرگ از [آن ]دو شهر فرود نيامده است��» . خداوند مى فرمايد : «[اى محمّد! ] آيا آنان اند كه رحمت پروردگارت را تقسيم مى كنند؟ ما [وسائل] معاش آنان را در زندگىِ دنيا ميانشان تقسيم كرده ايم» . پس بعضى از ما را به بعضى ديگر ، نيازمند ساخته است ؛ اين را به مالِ آن ، و آن را به جنس يا خدمت ديگرى نيازمند كرده است . مى بينى كه برترين پادشاهان و ثروتمندترين ثروتمندان ، به نوعى به فقيرترينِ فقيران ، نيازمند هستند : يا جنسى در نزد فقير است كه نزد او نيست و يا خدمتى كه توان انجام دادن آن را دارد و براى پادشاه ، امكان ندارد كه جز با فقير ، بى نياز گردد ، و يا دانش و حكمتى است كه پادشاه ، نيازمند است از فقير ياد بگيرد . پس اين فقير ، به مال پادشاه ثروتمند ، نياز دارد و پادشاه ، به دانش و نظر و يا شناخت فقير ، محتاج است . پادشاه نمى تواند بگويد : دانش اين فقير ، با مال من جمع گردد! و فقير هم نمى تواند بگويد : بايد ثروت اين پادشاه ثروتمند ، به ديدگاه و دانش و انواع حكمت هايى كه من دارم ، افزوده شود ! آن گاه ، خدا مى فرمايد : «و برخى از آنان را از [نظر ]درجات ، بالاتر از بعضى [ديگر ]قرار داده ايم تا بعضى از آنها ، بعضى [ديگر] را در خدمت گيرند» و سپس مى فرمايد : اى محمّد ! به آنان بگو : «و رحمت پروردگار تو ، از آنچه آنان مى اندوزند ، بهتر است» ؛ يعنى از اموال دنيا كه آنان جمع مى كنند» . آن گاه ، پيامبر خدا فرمود : «و اين سخن تو كه به تو ايمان نمى آوريم تا آن كه چشمه اى از زمين بجوشانى تا آخر سخنت . تو چند چيز به محمّد ، پيامبر خدا پيشنهاد كردى . برخى از آنها اگر برآورده شود ، دليلى بر پيامبرى اش نيست و شأن فرستاده خدا برتر از آن است كه از نادانىِ نادانان ، سودجويى كند و به آنان بر چيزى استدلال كند كه دليل نيست . پاره اى ديگر ، به گونه اى است كه اگر برآورده شود ، تو نابود مى شوى ؛ در حالى كه دليل و برهان ، براى آن است كه بدان وسيله ، ايمان در بندگان خدا ايجاد شود ، نه آن كه بدان نابود شوند . تو پيشنهاد هلاكت خود را داده اى ؛ ولى پروردگار جهانيان ، با بندگانش مهربان است و به خير آنها بهتر آگاه است تا اين كه آنها را با پيشنهادشان نابود كند . پاره اى ديگر ، محال است و درست و روا نيست ، و پيام آورِ پروردگار جهان ، آن را به تو معرّفى مى كند و بهانه تو را از بين مى برد و راه مخالفتِ تو را مى بندد و با دلايل الهى ، تو را به تصديق خداوند وا مى دارد ، تا بهانه و راه گريزى برايت نماند . برخى ديگر ، اعتراف تو است بر ضدّ خودت ، كه فردى معاند و سرپيچى كننده اى ؛ نه دليل را مى پذيرى و نه به برهانى گوش فرا مى دهى ، و كسى كه چنين باشد ، چاره اش عذاب الهى است كه از آسمان نازل شود و يا آن را در دوزخ الهى ببيند و يا با شمشير اولياى خدا ، آن را بچشد . امّا اين كلام تو ـ اى عبد اللّه ـ كه مى گويى : به تو ايمان نمى آوريم ، مگر اين كه در زمين مكّه ، چشمه هايى بجوشانى ؛ چون مكّه داراى سنگ ها ، صخره ها و كوه هاست . زمينش را پاك كن و چاه حفر كن و در آن ، چشمه ها جارى ساز ، كه ما بدان محتاجيم . تو در حالى چنين درخواستى مى كنى ، كه به راه نمايى هاى خداوند ، ناآگاهى . اى عبد اللّه ! فكر مى كنى اگر چنين كارى را انجام دهم ، به خاطر آن ، پيامبر خواهم بود؟» . گفت : نه . فرمود : «آيا طائف را كه تو در آن ، باغ هايى دارى ، ديده اى؟ آيا در آن جا جاهاى سخت و بد نبود كه تو درست كردى ، نرم ساختى ، پاكيزه كردى و چشمه هايى كَندى و جارى ساختى؟» . گفت : آرى . فرمود : «آيا در اين كار ، مانندى هم دارى؟» . گفت : آرى . پيامبر خدا فرمود : «آيا تو و ديگران با اين كار ، پيامبر شديد؟» . گفت : نه . فرمود : «بنا بر اين ، اگر محمّد هم چنين كارى بكند ، اين كار ، دليل بر پيامبرى اش نخواهد بود . اين سخن تو ، مثل اين مى ماند كه بگويى : به تو ايمان نخواهيم آورد ، مگر آن كه بر خيزى و [همان طور كه مردم راه مى روند ،] روى زمين راه بروى و يا همچنان كه مردم مى خورند ، تو هم غذا بخورى . امّا اين سخن تو كه مى گويى : يا باغى از خرما و انگور داشته باشى كه از آن بخورى و ما را از آن بخورانى و در لابه لاى آن ، جوى هايى جارى سازى . آيا تو و يارانت باغ هاى خرما و انگور در طائف نداريد كه از آن مى خوريد و اطعام مى كنيد و جوى هايى در لابه لاى آنها جارى مى سازيد؟ آيا با اين كار ، شما پيامبر شديد؟» . گفت : نه . فرمود : «چرا به فرستاده خدا چيزهايى پيشنهاد مى كنيد كه اگر برآورده شود ، بر راستگويىِ وى دلالت نمى كند، بلكه اگر انجام دهد ، بر دروغگويى اش دلالت مى كند ؟ زيرا [در اين صورت] به چيزى استدلال كرده ، كه دليل نيست و افراد ناتوان را در خرد و دينشان گول زده و فرستاده پروردگار جهانيان ، از چنين كارى والاتر و برتر است» . آن گاه ، فرمود : «اى عبد اللّه ! امّا سخنت كه گفتى يا آسمان ، چنان كه تو مى پندارى ، پاره پاره فرو ريزد ؛ چون خودت گفتى : و اگر ببينند سنگى از آسمان فرود مى آيد ، مى گويند : ابرى متراكم است . بدان كه در بارش سنگ ، نابودى و مرگ شماست . تو با اين درخواست ، از فرستاده خدا مى خواهى كه تو را نابود كند ؛ ولى فرستاده پروردگار جهانيان ، [به تو] مهربان تر از اين است و تو را نابود نخواهد كرد ؛ بلكه دلايل الهى را براى تو بيان مى كند . حجّت هاى الهى بر پيامبرش ، تنها بر اساس پيشنهاد بندگانش نيست ؛ چون بندگان به خير و شر ، ناآگاه اند و گاه پيشنهاد آنان با همديگر اختلاف پيدا مى كند و متضاد مى شود ، به گونه اى كه انجام دادن آن محال مى گردد . [زيرا اگر بنا شد پيشنهادهاى آنان ان��ام شود ، رواست كه تو پيشنهاد سقوط آسمان را بر سرتان كنى و ديگرى پيشنهاد كند كه آسمان سقوط نكند ؛ بلكه زمين به طرف آسمان برود و آسمان به زمين بچسبد و اين دو پيشنهاد ، متضاد و متنافى است يا آن كه انجامش محال است] و خداوند عز و جل تدبيرش را به گونه اى جارى نمى كند كه محال ، لازم آيد» . آن گاه ، پيامبر خدا فرمود : «اى عبد اللّه ! آيا تاكنون پزشكى را ديده اى كه داروهايش به پيشنهاد بيمارانش باشد؟! بلكه با بيمار ، آن گونه رفتار مى كند كه مى داند صلاح وى در آن است ؛ چه بيمار دوست داشته باشد و چه دوست نداشته باشد . شما بيمار هستيد و خدا پزشك شماست . اگر به داروى او گردن نهاديد ، شفا پيدا مى كنيد و اگر از فرمانش سرپيچى كرديد ، بيمار مى شويد . افزون بر آن ، اى عبد اللّه ! كِى ديده اى حاكمى از حاكمان گذشته ، چنين حكم براند كه مدّعىِ حقّى ، بر پايه پيشنهاد طرف دعوا ، بيّنه اقامه كند؟ زيرا در اين صورت ، هيچ حق و يا ادّعايى براى كسى و بر ضدّ كسى ثابت نخواهد شد و بين ستمگر و ستم ديده و بين راستگو و دروغگو ، فرقى نخواهد ماند» . آن گاه ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «اى عبد اللّه ! امّا اين سخن تو كه مى گويى : خدا و فرشتگان را نزد ما بياور تا با آنان روبه رو شويم و آنان را ببينيم . اين ، از كارهاى محالِ روشن است ؛ چون پروردگار ما عز و جل مثل مخلوقات نيست كه بيايد و برود ، حركت كند و در برابر چيزى بايستد ، تا آورده شود . شما اين كار محال را مى خواهيد . اين [كارى] كه تو مى خواهى ، از ويژگىِ بت هاى ضعيف و ناقص شماست كه نه مى شنوند ، نه مى بينند ، نه مى دانند و شما و هيچ كس ديگر را از چيزى بى نياز نمى كنند . اى عبد اللّه ! آيا تو در طائف ، مزرعه و باغ ندارى؟ و در مكّه صاحب مِلك نيستى كه مباشرانى براى آنها برگزيده اى؟» . گفت : آرى . فرمود : «آيا خود بر همه آنها نظارت دارى يا نمايندگانت؟» . گفت : به وسيله نمايندگان [نظارت دارم] . فرمود : «به نظر تو ، اگر كارگران ، مزدبگيران و خدمتكاران تو ، به فرستاده هايت بگويند : نمايندگىِ شما را نمى پذيريم ، مگر آن كه عبد اللّه بن ابى اميّه را بياوريد تا او را ببينيم و آنچه مى گوييد ، از زبان او بشنويم ، آيا به آنان چنين اجازه اى مى دهى؟ و آيا اين كار ، براى آنان رواست؟» . گفت : نه . فرمود : «نمايندگان تو چه بايد بكنند؟ جز اين است كه از تو نشان درستى براى آنان ببرند كه دلالت بر راستگويىِ آنان بكند ، تا بر آنان لازم باشد كه سخن آنها (نمايندگانت) را بپذيرند؟» . گفت : آرى . فرمود : «اى عبد اللّه ! آيا درست مى دانى كه نماينده تو هنگامى كه از آنان اين درخواست را شنيد ، به سوى تو بر گردد و به تو بگويد : برخيز ، با من بيا ؛ چون آنان پيشنهاد آمدن تو را به همراه من كرده اند ؟ آيا اين ، مخالفت با تو نيست؟ و آيا به او نمى گويى : تو فقط فرستاده هستى و نه مشاور يا دستور دهنده؟ » . گفت : آرى . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «چه طور بر فرستاده پروردگار جهان ، چيزى را پيشنهاد مى كنى كه روا نمى دانى كارگران و مزدبگيرانت بر فرستاده تو چنان پيشنهادى بكنند؟ چگونه از فرستاده پروردگار جهانيان مى خواهى با امر و نهى كردن به خدا ، نكوهش او را براى خود بخواهد ، در حالى كه تو مثل آن را براى فرستاده خود به سوى مزدبگيران و كارگرانت ، روا نمى شمارى ؟ اين ، دليلى است بُرنده براى باطل سازىِ همه آنچه پيشنهاد كردى . امّا اين سخن تو كه يا خانه اى پر از زيور داشته باشى و آن طلاست . آيا نشنيده اى كه عزيز مصر ، چندين خانه از طلا داشت؟» . گفت : آرى . فرمود : «آيا با اين خانه ، پيامبر شد؟» . گفت : نه . فرمود : «بنا بر اين ، اين خانه ها ـ اگر هم براى محمّد وجود داشته باشد ـ باعث نمى شود كه وى پيامبر باشد و محمّد ، از نادانىِ تو به حجّت هاى خدايى ، بهره نمى جويد . و امّا اين سخن تو ـ اى عبد اللّه ـ كه گفتى : يا به آسمان بروى و افزودى كه و ايمان به صعودت نمى آوريم ، مگر آن كه نوشته اى براى ما بياورى كه آن را بخوانيم . اى عبد اللّه ! صعود به آسمان ، دشوارتر از نزول از آن است و وقتى كه تو اعتراف مى كنى كه اگر صعود كنى ، ايمان نمى آورم ، فرود آمدنم نيز همين طور خواهد بود . آن گاه ، گفتى : تا كتابى براى ما بياورى كه بخوانيم و افزودى كه نمى دانم به تو ايمان مى آورم يا ايمان نمى آورم . تو ـ اى عبد اللّه ـ اقرار مى كنى كه با حجّت خدا بر خودت ، دشمنى مى كنى و هيچ دارويى براى تو ، جز تأديب به دست اولياى او از انسان ها يا فرشتگان دوزخ نيست . خداوند ، بر من ، حكمتِ رسا و جامع را براى باطل ساختن هر آنچه گفتى ، نازل كرده است . خداوند عز و جل فرمود : بگو : اى محمّد ! «پاك است پروردگار من .آيا [من] جز بشرى فرستاده هستم؟» . خداى من بسيار برتر از آن است كه چيزهايى را طبق پيشنهاد جاهلان انجام دهد كه پاره اى روا و پاره اى نارواست ؛ و آيا من جز بشرى فرستاده شده هستم كه وظيفه اى جز اقامه حجّت هايى كه خدا به من داده ، ندارم؟! و من حق ندارم به پروردگارم امر يا نهى كنم و يا به وى پيشنهاد دهم و مثل فرستاده اى باشم كه پادشاهى ، وى را به سوى مخالفان خود فرستاد و او به سوى پادشاه برگشت و به وى دستور داد كه طبق آنچه مخالفان پيشنهاد كرده اند ، رفتار كند» . ابو جهل گفت : اى محمّد ! يك چيز مانده است . آيا نمى پندارى كه قوم موسى به خاطر آن كه از وى خواستند خدا را آشكارا نشان دهد ، با برق آسمانى سوختند؟ فرمود : «آرى» . گفت : اگر تو پيامبرى ، ما هم بايد آتش بگيريم . چون پرسش هايى سنگين تر از آنچه قوم موسى داشتند ، مطرح كرديم ؛ ��را كه آنان ـ طبق گمان تو ـ گفتند : «خدا را آشكار نشانمان ده» ؛ ولى ما مى گوييم : به تو ايمان نمى آوريم مگر آن كه خدا و همه فرشتگان را بياورى تا آنها را ببينيم .
[١] . «استفحل أمر العدوّ» وقتى گفته مى شود كه دشمن ، قوى و شديد شده باشد .[٢] . تعبير «لازب» كه در متن حديث آمده به معناى بسيار پايدار است . گاه از واجب نيز با تعبير لازب ياد مى شود . به ضربه چسبنده ، ضربه لازب مى گويند .